X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستان
داستان
داستان کوتاه و خنده دار,جوک,اسمس,پیامک,عاشقانه,طنز,تیک تاک,یادداشت خنده دار‏,مطلب طنز,مطلب خنده دار,شهرک یادداشت,شهرک مطلب طنز,داستان کارگر رمزنگار,داستان طنز,داستان خنده دار,داستان خیلی کوتاه,داستان انگلیسی‏,شهرک داستان انگلیسی,شهرک داستان کوتاه انگلیسی

متن انگلیسی جالب با ترجمه

18 آبان 1392 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
The Japanese have always loved fresh fish. But the water close to Japan has not held many fish for decades. So to feed the Japanese population, fishing boats got

بقیه در ادامه مطلب...



ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی
____________________________________________________
برچسب ها:
,

بهلول

7 آذر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

 

بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

 

بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟

 

بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

 

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

 

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,

بهترین هدیه دوستم!

7 آبان 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺖِ ﺧﻮﺏ ﺩﺍﺷﺘﻢ!... ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ.ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﯿﺎ ﻟﺬﺗﻬﺎﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﻨﯿﻢ.
ﮔﻔﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ.ﻭ ﻣﻦ ﺑﺮﺩﻣﺶ ﯾﻪ ﯾﮏ ﻓﺮﻭﺷﮕﺎﻩ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺗﺎ ﻣﯿﺘﻮﻧﻢ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﻫﺮ ﭼﯽ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻻﺯﻡ ﻧﺒﺎﺷﻪ ﻣﯿﺨﺮﻡ ﻭ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﻟﺬﺕ ﺑﯽ ﭘﺎﯾﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻩ.ﭼﺘﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﮐﻠﯽ ﺧﺮﯾﺪ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺯﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ:ﺧﺐ!ﭼﻄﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟
ﻧﮕﺎﻫﻢ ﮐﺮﺩ،ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ. ﺗﻮ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺍﯼ...

ﻫﻔﺘﻪ ﯼ ﺑﻌﺪ ﻧﻮﺑﺖ ﺍﻭﻥ ﺑﻮﺩ.ﻣﻦ ﺭﻭ ﺑﺮﺩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎ ﮐﻠﯽ ﻗﻔﺴﻪ ﻫﺎ ﻭ ﮐﺘﺎﺑﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ.ﺑﺎ ﺷﻮﻕ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ ﺭﻭ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﻡ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯿﺪﺍﺩ.ﺩﺳﺘﻢ ﺭﻭ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﻃﺮﻑ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﻣﯿﺒﺮﺩ ، ﻭ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ.
ﺑﺎ ﭼﻨﺎﻥ ﻟﺬﺗﯽ ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﻣﻦ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻨﻬﺎ
ﻏﺎﻓﻞ ﺑﻮﺩﻡ! ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﮐﻠﯽ
ﮐﺘﺎﺏ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ. ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺧﺐ!ﭼﻄﻮﺭ ﺑﻮﺩ؟ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ:ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪﯼ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ!
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﯾﻢ ﻣﺴﯿﺮ ﺣﺮﮐﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﻫﻢ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺮﺩﻡ.ﻣﺤﮑﻢ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻓﺖ.ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﻣﻦ
ﺗﻘﺴﯿﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻫﻨﻮﺯ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺵ ﺍﻭﻥ ﮐﺘﺎﺑﻬﺎ ﺭﻭ ﭘﯿﺶ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﻪ ﻣﯿﺪﺍﺭﻡ. ﺍﻭﻧﻬﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﻤﺎﺩ ﺗﻔﮑﺮ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﯿﻪ.
ﺁﺭﻩ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﺪﻥ ﻭ ﻣﻬﺮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ.ﯾﮏ ﻫﺪﯾﻪ ﯼ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺟﺮﯾﺎﻥ ﻋﺎﺩﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﺸﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺲ ﺑﺰﻧﯿﻢ.ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﯾﺴﮏ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﺪﯾﻮﻧﺸﻢ.
ﻫﺮ ﺟﺎ ﻫﺴﺖ ﻧﻮﻧﺶ ﮔﺮﻡ ﻭ ﺁﺑﺶ ﺳﺮﺩ.



موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:

داستان کوتاه خنده دار انگلیسی با برگردان فارسی

7 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
Two friends، Sam and Mike، were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on. The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money، too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike. "Why are you giving me this money?” Mike asked. "Last week I didn’t have any money، and you loaned me twenty dollars، remember?” Sam said. “Yes، I remember،” Mike said. " I’m paying you back،” Sam said. مشاهده ترجمه در ادامه مطلب... روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

استاد می گوید:

31 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
خواهش می کنم اگه می خواید نوشته زیر رو بخونید، با دقت به جمله ها توجه کنید، و سرسری از اونها نگذرید. بفرمایید:
‏****

اگر در جاده رویا هایتان سفر می کنید، به آن متعد باشید. هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود. بهانه ای مانند این که: " خوب، این دقیقن(=دقیقا) همان چیزی نیست که می خواستم ". بذر شکست در همین جا نهفته است.
مسیر خود را بپیمایید. حتی اگر گام های شما نامطمئن است. حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید. اگر امکانات خود را در لحظه ی اکنون بپذیرید، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد. اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید، هرگز از آن ها رها نمی شوید.
شجاعانه با مسیر خود روبرو شوید و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه، نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید.
خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود و با عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود. خداوند یار شجاعان است.
* پائولوکوئیلیو *
برگردان: *آرش حجازی*



برگرفته از کتاب "شبیه ساز کنکور" همگامان




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

$+ مرد و عقرب +$ (داستان پند آموز)

25 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak


ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ,ﻋﻘﺮﺑﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ.ﺍﻭ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ,ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺶ ﺯﺩ.ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺳﻌﻲ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ
ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ,ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺶ ﺯﺩ.ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: "ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻪ ﻋﻘﺮﺑﻲ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻴﺶ
ﻣﻲ ﺯﻧﺪ,ﻧﺠﺎﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﻲ. ".
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: "ﺍﻳﻦ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻴﺶ
ﺑﺰﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻡ. . . ."


شاید خیلی از این داستان ها شنیدید و براتون کلیشه ای شده باشه. ولی به همین سادگی و با دگرگون کردن افکار و پذیرفتن واقیت ها آدم می تونه توی زندگیش آرامش داشته باشه و از بسیاری از اتفاقات ناراحت نشه و با دیده مثبت نگاهشون کنه. از همین امروز یا امشب بیاید چند نمونه از این اتفاقات رو توی زندگیمون پیدا کنیم و با نگرش دیگه ای بهشون نگاه کنیم. مثلا اگه یه وقتی به همسایه'مون یا به یکی از دوستامون توی یه کاری کمک کردیم، ولی اونا حتی توی یه کار ساده به کمکتون نمیان، بهتره به جای اینکه بگیم اونها آدم بدی هستن، بگیم حتما ما آدم خوبی بودیم و بهتره در آینده هم باشیم. حتی اگه بازم اونا به دردتون نخوردن شما به خوب بودنتون ادامه بدید و توجه کنید که این خوب بودن باعث غرورتون نشه و اون رو وظیفه خودتون بدونید نه اینکه بگید لطف کردم که کار خوبی انجام دادم. باز هم به شهرک سرگرمی و نمایش سر بزنید.
www.nEmayeshTV.ir برای رفتن به صفحه اصلی سایت، اینجا کلیک کنید.
موفق باشید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

*+شعر حافظ به انگلیسی+*

20 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
*In the hope of union, my very
life, I’ll give up
As a bird of Paradise, this
worldly trap I will hop.

*In the hope of one day, being
your worthy servant
Mastery of both worlds I’ll gladly
drop.

*May the cloud of guidance
unload its rain
Before I am back to dust, into
the air I rise up.

*Beside my tomb bring minstrels
and wine
My spirit will then dance to
music and scent of the cup.

*Show me your beauty, O
graceful beloved of mine
To my life and the world, with
ovation I put a stop.

*Though I am old, tonight, hold
me in your arms
In the morn, a youthful one, I’ll
rise up.

*On my deathbed give me a
glimpse of your face * So like Hafiz, I too, will reach the
top.‏
شعر اصلی حافظ رو در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

جایزه 86400 ی رو چجوری مصرف کنیم. وای وای

14 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﺑﺮﻧﺪﻩ یک ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺷﺪﯼ ﻭ
ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺍﺕ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻧﮏ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ
یک ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺗﻮﺵ
ﻫﺸﺘﺎﺩ ﻭ ﺷﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺩﻻﺭ
ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻩ.ﻭﻟﯽ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺷﺮﻁ ﺩﺍﺭﻩ.
یکی ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺷﺐ
ﺧﺮﺝ ﮐﻨﯽ، ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﺮچی ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﯿﺎﺩ
ﺍﺯﺕ ﭘﺲ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ.ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺗﻘﻠﺐ
ﮐﻨﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ
ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﮐﻨﯽ.ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ
ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺮﺍﺕ یکﺣﺴﺎﺏ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ
ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ.
ﺷﺮﻁ ﺑﻌﺪﯼ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻃﻼﻉ ﻗﺒﻠﯽ
ﺣﺴﺎﺑﻮ ﺑﺒﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﮕﻪ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ.
ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﻋﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ﺯﻣﺎﻥ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ
ﺳﻮﺍﻝ ﻧﯿﺎﺯ نیست.
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﺟﺎﺩﻭﯾﯽ ﺭﻭ ﺩﺭ
ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ؛"ﺯﻣﺎﻥ."ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎ
ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺷﻪ.ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﯿﻢ، ﻫﺸﺘﺎﺩ ﻭ ﺷﺶ
ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺟﺎﯾﺰﻩ
ﻣﯿﺪﻥ ﻭ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﻢ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ
ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﺼﺮﻑ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯿﻢ ﺑﻪ
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﮐﻨﯿﻢ.ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ
ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ.
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﺪﻩ.ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺟﺎﺩﻭ
ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﻫﺸﺘﺎﺩ ﻭ ﺷﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ
ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺩﻥ.ﯾﺎﺩﺕ
ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻓﻌﻼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﻌﻤﺖ
ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﻫﺮ
ﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺣﺴﺎﺑﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻃﻼﻉ ﻗﺒﻠﯽ
ﺑﺒﻨﺪﻩ.ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ
ﻣﻮﺟﻮﺩﯾﻤﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺑﺤﺚ ﻭ ﺟﺪﻝ
ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ.ﺑﯿﺎ ﺍﺯ
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻟﺬﺕ
ﺑﺒﺮﯾﻢ.**


برگرفته از ‎
dastanak



موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:

Short English story by Persian translation داستان کوتاه و جالب انگلیسی با برگردان پارسی

14 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
برگردان (=ترجمه) در ادامه مطلب

White bridge was a small village, and old people often came and lived there. Some of them had a lot of old furniture, and they often did not want some of it, because they were in a smaller house now, so every Saturday morning they put it out, and other people came and looked at it, and sometimes they took it away because they wanted it Every Saturday, Mr. and Mrs. Morton put a very ugly old bear’s head out at the side of their gate, but nobody wanted it. Then last Saturday, they wrote, ‘I’m very lonely here. Please take me,’ on a piece of paper and put it near the bear’s head They went to the town, and came home in the evening There were now two bears’ heads in front of their house, and there was another piece of paper. It said, ‘I was lonely too'‏

برگردان (=ترجمه) در ادامه مطلب


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

* داستان خنده دار و پند آموز قاچاقچی حرفه ای +

6 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺑﻪ ﺧﻂ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﯽ

ﺭﺳﺪ، ﺍﻭ ﺩﻭ ﮐﯿﺴﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ

ﺩﺍﺭﺩ،
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ" :ﺩﺭ
ﮐﯿﺴﻪ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟
"ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
"ﺷﻦ"

ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺑﻮﺩ، یک
ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،
ﻭﻟﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﺳﯽ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ، ﻭﺍﻗﻌﺎً
ﺟﺰ ﺷﻦ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﺪ.
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.

ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮ ﻭ ﮐﻠﻪ ﻫﻤﺎﻥ
ﺷﺨﺺ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ
ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺎﺟﺮﺍ...
ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺮ
ﻫﻔﺘﻪ یک ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﭘﺲ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﻣﺮﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﻤﯽ
ﺷﻮﺩ.

یک ﺭﻭﺯ ﺁﻥ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ،
ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻣﺸﮑﻮﮐﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ
ﻗﺎﭼﺎﻕ ﺑﻮﺩﯼ، ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ
ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﺯ ﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﻗﺎﭼﺎﻗﭽﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ
£
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﻓﺮﻋﯽ
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﺍﺻﻠﯽ
ﻏﺎﻓﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!

‏##

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.




موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

$$ داستان جالب آقا و خانم ولگرد $$

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

پیش از داستان اینو بگم که مطالب داستان تنها برای خندیدنه و تهمت به خانم و آقا ها نیست.
***
آﻗﺎ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻩ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﻧﻪﯼ یکی ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ!!! ﺁﻗﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﻪ10ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ ؟ ﻫﻤﮕﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻥ ﻧﻪ!!چند وقت پس از این ﻣﺎﺟﺮا !!! ﺁﻗﺎ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺭﻩ ﻭ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟ ﺁﻗﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ ﮐﻪ:ﺧﺐ، ﭘﯿﺶ یکی ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ!!! ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻪ10ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻪ ﮐﻪ: ﺁﯾﺎ ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ ؟ 8ﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﺁﺭﻩ!!!!!ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ2ﺗﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺳﺖ!!!!! ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ﮐﻪ مردان برای همدیگه دوستای خوبی هستن ولی زنها بین خودشون اینجوری نیستن.

‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

$$ داستان کوتاه و خواندنی پسربچه و مادر بزرگ $$

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ...ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﻏﯿﺮﻩ.
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭘﺨﺘﻦ کیک ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ کیک ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﻭ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ـ ﺭﻭﻏﻦ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟ ـ ﻧﻪ!
ـ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ. ـ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ!
ـ ﺁﺭﺩ ﭼﯽ؟ ﺍﺯ ﺁﺭﺩ ﺧﻮﺷﺖ ﻣﯽﺁﯾﺪ؟ ﺟﻮﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟ ـ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ! ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ. ـ ﺑﻠﻪ، ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﺷﻮﻧﺪ،یک کیک ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪ.ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻣﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﺘﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ.ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ یک ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ.

لطفا اگه خوشتون اومد و حوصله داشتید نظر هم بدید که دلمون شاد بشه. والاااا بخدا
‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

داستان کوتاه پارسی ایرانی

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﻧﯿﻤﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻬﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯽﮑﯾﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﺭﺩﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻧﮓ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺳﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻔﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭﺁﻭﺭﯼ ، ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﺎﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﯿﮕﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﺭﺩﻭ ﺭﻓﺖ. ﺩﻭ ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺳﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻧﺪ:ﺟﻨﮕﺎﻭﺭﯼ ﺭﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺳﯿﻤﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﻧﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﮐﻨﻮﻥ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﯿﻤﺎﯼ ﺳﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﻨﯽ ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺮﻫﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﮔﻔﺖ:ﺩﺷﻤﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﭙﺎﻩ ﺁﺷﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻧﺞ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﺎﺭﺯﺍﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﺷﻮﺍﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻬﺎﯼ ﻧﺒﺮﺩ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﻢ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ.ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻔﺖ ﺳﺨﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻓﺮﻭﺭﺗﯿﺶ )ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﯾﺎﮐﻮ! (ﺭﺍ ﺑﮕﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﮐﻨﯿﺪ.ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺳﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ. ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﭘﯿﺮﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﭘﺪﺭ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻮﺩ.ﺍﺭﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﯾﺎﻥ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺳﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ.ﻧﺨﺴﺖ:ﺍﻣﻨﯿﺖ ، ﺩﻭﻡ:ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺳﻮﻡ:ﻧﺎﻥ.
‏ #


از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

short English story داستان کوتاه انگلیسی ‎"‎پسر بازیگوش"

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ترجمه در ادامه مطلب
Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter "My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered ""?To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him "Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me". His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter ".Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said ‏
ترجمه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

$$ یادداشت خنده دار کارگر رمزنگار $$

26 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می کند. او که میداند سانسورچی ها همه ی نامه ها را میخوانند،به دوستانش میگوید:<بیایید یک رمز تعیین کنیم;اگر نامه ای که از طرف من دریافت میکنید با جوهر آبی معمولی نوشته شده باشد،بدانید هرچه نوشته ام درست است. اگر با جوهر قرمز نوشته شده باشد سراپا دروغ گفته ام.> یک ماه آینده دوستانش نخستین نامه را دریافت میکنند که در آن با جوهر آبی نوشته شده است:<اینجا همه چیز عالی است;مغازه ها پر،غذا ها فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم های غربی نمایش میدهند و تا بخواهی دختران زیبا....تنها چیزی که نمیتوان پیدا کرد جوهر قرمز است.>>
. داستان از کتاب "به برهوت حقیقت خوش آمدید"... کاری از اسلاوی ژیژک
‏ #





از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

داستان کوتاه و خنده دار

14 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
سوار اتوبوس شدم، خسته بودم. رفتم پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه. فهمیدم آقای کناری دو سه بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه، چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم. خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت: ببخشید آقا، پنج بار صداتون زدم، نشنیدین. ترسیدم، واسه همین با کیف زدم..برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خوابیدم، وانمود کردم که کر هستم و با زبون کرولالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم. مرد بیچاره اونقدر ناراحت شده بود که ده بار با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی کرد.




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,

شهرک سرگرمی و نمایش