X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستان بسیار کوتاه
داستان بسیار کوتاه
داستان بسیار کوتاه، داستان خنده دار‎، ‎داستان کوتاه و خنده دار‎، ‎داستان بسیار کوتاه خنده دار، داستان، مرد و عقرب، داستان پند آموز، داستان کوتاه

داستان خنده دار مرد و گربه باهوش

9 تیر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

$+ مرد و عقرب +$ (داستان پند آموز)

25 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak


ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ,ﻋﻘﺮﺑﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ.ﺍﻭ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ,ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺶ ﺯﺩ.ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺳﻌﻲ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ
ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ,ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺶ ﺯﺩ.ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: "ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻪ ﻋﻘﺮﺑﻲ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻴﺶ
ﻣﻲ ﺯﻧﺪ,ﻧﺠﺎﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﻲ. ".
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: "ﺍﻳﻦ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻴﺶ
ﺑﺰﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻡ. . . ."


شاید خیلی از این داستان ها شنیدید و براتون کلیشه ای شده باشه. ولی به همین سادگی و با دگرگون کردن افکار و پذیرفتن واقیت ها آدم می تونه توی زندگیش آرامش داشته باشه و از بسیاری از اتفاقات ناراحت نشه و با دیده مثبت نگاهشون کنه. از همین امروز یا امشب بیاید چند نمونه از این اتفاقات رو توی زندگیمون پیدا کنیم و با نگرش دیگه ای بهشون نگاه کنیم. مثلا اگه یه وقتی به همسایه'مون یا به یکی از دوستامون توی یه کاری کمک کردیم، ولی اونا حتی توی یه کار ساده به کمکتون نمیان، بهتره به جای اینکه بگیم اونها آدم بدی هستن، بگیم حتما ما آدم خوبی بودیم و بهتره در آینده هم باشیم. حتی اگه بازم اونا به دردتون نخوردن شما به خوب بودنتون ادامه بدید و توجه کنید که این خوب بودن باعث غرورتون نشه و اون رو وظیفه خودتون بدونید نه اینکه بگید لطف کردم که کار خوبی انجام دادم. باز هم به شهرک سرگرمی و نمایش سر بزنید.
www.nEmayeshTV.ir برای رفتن به صفحه اصلی سایت، اینجا کلیک کنید.
موفق باشید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

Short English story by Persian translation داستان کوتاه و جالب انگلیسی با برگردان پارسی

14 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
برگردان (=ترجمه) در ادامه مطلب

White bridge was a small village, and old people often came and lived there. Some of them had a lot of old furniture, and they often did not want some of it, because they were in a smaller house now, so every Saturday morning they put it out, and other people came and looked at it, and sometimes they took it away because they wanted it Every Saturday, Mr. and Mrs. Morton put a very ugly old bear’s head out at the side of their gate, but nobody wanted it. Then last Saturday, they wrote, ‘I’m very lonely here. Please take me,’ on a piece of paper and put it near the bear’s head They went to the town, and came home in the evening There were now two bears’ heads in front of their house, and there was another piece of paper. It said, ‘I was lonely too'‏

برگردان (=ترجمه) در ادامه مطلب


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

$$ داستان جالب آقا و خانم ولگرد $$

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

پیش از داستان اینو بگم که مطالب داستان تنها برای خندیدنه و تهمت به خانم و آقا ها نیست.
***
آﻗﺎ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻩ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﻧﻪﯼ یکی ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ!!! ﺁﻗﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﻪ10ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ ؟ ﻫﻤﮕﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻥ ﻧﻪ!!چند وقت پس از این ﻣﺎﺟﺮا !!! ﺁﻗﺎ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺭﻩ ﻭ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟ ﺁﻗﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ ﮐﻪ:ﺧﺐ، ﭘﯿﺶ یکی ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ!!! ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻪ10ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻪ ﮐﻪ: ﺁﯾﺎ ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ ؟ 8ﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﺁﺭﻩ!!!!!ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ2ﺗﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺳﺖ!!!!! ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ﮐﻪ مردان برای همدیگه دوستای خوبی هستن ولی زنها بین خودشون اینجوری نیستن.

‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

$$ داستان کوتاه و خواندنی پسربچه و مادر بزرگ $$

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ...ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﻏﯿﺮﻩ.
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭘﺨﺘﻦ کیک ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ کیک ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﻭ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ـ ﺭﻭﻏﻦ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟ ـ ﻧﻪ!
ـ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ. ـ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ!
ـ ﺁﺭﺩ ﭼﯽ؟ ﺍﺯ ﺁﺭﺩ ﺧﻮﺷﺖ ﻣﯽﺁﯾﺪ؟ ﺟﻮﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟ ـ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ! ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ. ـ ﺑﻠﻪ، ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﺷﻮﻧﺪ،یک کیک ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪ.ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻣﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﺘﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ.ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ یک ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ.

لطفا اگه خوشتون اومد و حوصله داشتید نظر هم بدید که دلمون شاد بشه. والاااا بخدا
‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

داستان کوتاه پارسی ایرانی

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﻧﯿﻤﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻬﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯽﮑﯾﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﺭﺩﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻧﮓ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺳﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻔﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭﺁﻭﺭﯼ ، ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﺎﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﯿﮕﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﺭﺩﻭ ﺭﻓﺖ. ﺩﻭ ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺳﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻧﺪ:ﺟﻨﮕﺎﻭﺭﯼ ﺭﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺳﯿﻤﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﻧﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﮐﻨﻮﻥ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﯿﻤﺎﯼ ﺳﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﻨﯽ ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺮﻫﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﮔﻔﺖ:ﺩﺷﻤﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﭙﺎﻩ ﺁﺷﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻧﺞ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﺎﺭﺯﺍﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﺷﻮﺍﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻬﺎﯼ ﻧﺒﺮﺩ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﻢ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ.ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻔﺖ ﺳﺨﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻓﺮﻭﺭﺗﯿﺶ )ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﯾﺎﮐﻮ! (ﺭﺍ ﺑﮕﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﮐﻨﯿﺪ.ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺳﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ. ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﭘﯿﺮﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﭘﺪﺭ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻮﺩ.ﺍﺭﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﯾﺎﻥ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺳﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ.ﻧﺨﺴﺖ:ﺍﻣﻨﯿﺖ ، ﺩﻭﻡ:ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺳﻮﻡ:ﻧﺎﻥ.
‏ #


از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

$$ یادداشت خنده دار کارگر رمزنگار $$

26 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می کند. او که میداند سانسورچی ها همه ی نامه ها را میخوانند،به دوستانش میگوید: یک ماه آینده دوستانش نخستین نامه را دریافت میکنند که در آن با جوهر آبی نوشته شده است:>
. داستان از کتاب "به برهوت حقیقت خوش آمدید"... کاری از اسلاوی ژیژک
‏ #





از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

شهرک سرگرمی و نمایش