X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستان کوتاه
داستان کوتاه
داستان کوتاه، حکایت بهلول، داستان کوتاه بهلول، طنز بهلول، داستان کوتاه‏، داستان پندآموز، داستان خیلی کوتاه فارسی، داستان عبرت آموز و کوتاه فارسی

بهلول

7 آذر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

 

بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

 

بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟

 

بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

 

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

 

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,

داستان پیرزن و میوه

21 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺷﺐ ﺳﺮﺩﯼ ﺑﻮﺩ.…
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻩ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻩ ﻣﯿﺨﺮﯾﺪﻥ…
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻣﯿﻮﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ
ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﯿﻮﻩ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻫﺎ ﻣﯿﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ…
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﺎﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ چی ﻣﯿﺸﺪ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﻣﯿﻮﻩ ﺑﺨﺮﻩ ﺑﺒﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ…
ﺭﻓﺖ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ…ﭼﺸﻤﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﭼﻮﺑﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻩ
ﻫﺎﯼ ﺧﺮﺍﺏ ﻭ ﮔﻨﺪﯾﺪﻩ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﻮﺩ…ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺧﻮﺑﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺗﺮﻫﺎﺷﻮ ﺑﺒﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ…
ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﺎﯼ
ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﻪ ﻭﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺵ…ﻫﻢ ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﻫﻢ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺎﺩ ﻣﯿﺸﺪﻥ…ﺑﺮﻕ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺗﻮﯼ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺩﻭﯾﺪ..ﺩﯾﮕﻪ
ﺳﺮﺩﺵ ﻧﺒﻮﺩ!ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﺟﻠﻮ ﻧﺸﺴﺖ ﭘﺎﯼ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﯿﻮﻩ.…ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﺮﺩ
ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻣﯿﻮﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻥ ﻧِﻨﻪ! ﺑﺮﻭ ﺩُﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭﺕ!
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺯﻭﺩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ…
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪ!
ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﻬﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ!
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﻭ ﻗﺮﺹ ﮔﺮﻓﺖ…ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮﺩﺵ ﺷﺪ!ﺭﺍﻫﺶ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪ ﺭﻓﺖ…
ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩ:ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ…ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ!
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ…ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ!ﺯﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﮔﺮﻓﺘﻢ! ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ…
ﻣﻮﺯ ﻭ ﭘﺮﺗﻐﺎﻝ ﻭ ﺍﻧﺎﺭ.…ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﺩﺳﺘِﺖ
ﺩَﺭﺩ ﻧِﮑُﻨﻪ ﻧِﻨﻪ..…ﻣُﻮ ﻣُﺴﺘَﺤﻖ ﻧﯿﺴﺘُﻢ!
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻘﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ…ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﻌﻮﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻮﻉ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻲ ﻫﻴﭻ ﺗﻮﻗﻌﻲ…
ﺍﮔﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﻧﮕﯿﺮﯼ
ﺩﻟﻤﻮ ﺷﮑﺴﺘﯽ!ﺟﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺕ ﺑﮕﯿﺮ!
ﺯﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻧﻤﻮﻧﺪ…ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻭ ﺳﺮﯾﻊ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ
…ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺯﻥ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ…ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺶ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻏﻠﺘﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ…ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﺮﻣﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ…
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻧﯽ ﮔﻔﺖ:ﭘﯿﺮ ﺷﯽ.…
ﭘﯿﺮ ﺷﯽ!ﺧﯿﺮ ﺑﯿﺒﯿﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ!



موضوعات مرتبط با این مطلب :

** قرضت رو پس بگیر دیگه ** داستان خنده دار

7 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

ﺩﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻡ ﻭ ﻣﺎﯾﮏ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺗﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩ ﻭ یک ﺩﺳﺘﻪ ﺭﺍﻫﺰﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺭﺍﻫﺰﻧﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺁﻥ ﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﺍﺷﯿﺎﺀ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺿﻤﻨﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
ﺳﺎﻡ ﮐﯿﻒ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ.ﺍﻭ ﺍﯾﻦ
ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﯾﮏ ﺩﺍﺩ.ﻣﺎﯾﮏ ﭘﺮﺳﯿﺪ:»ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ
ﺩﻫﯽ؟«ﺳﺎﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:»ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﭘﻮﻝ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﯼ؟ «ﻣﺎﯾﮏ ﮔﻔﺖ:»ﺑﻠﻪ، ﯾﺎﺩﻡ
ﻫﺴﺖ«. ﺳﺎﻡ ﮔﻔﺖ:»ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﭘﻮﻟﺖ
ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ.
<more>

نوشته های دیگر این سایت:







موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

داستان کوتاه خنده دار انگلیسی با برگردان فارسی

7 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
Two friends، Sam and Mike، were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on. The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money، too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike. "Why are you giving me this money?” Mike asked. "Last week I didn’t have any money، and you loaned me twenty dollars، remember?” Sam said. “Yes، I remember،” Mike said. " I’m paying you back،” Sam said. مشاهده ترجمه در ادامه مطلب... روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

£ داستان خنده دار دکترای بیکار £

6 مرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﯾﻪ ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺤﺾ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮕﺸﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻬﺶ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ.ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﺗﻼﺵ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ
ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﻪ.ﻣﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ
ﺧﻮﺩﺷﻮ بیسواد ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ
ﻣﯿﺸﻪ!! ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺩﻭ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﮕﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﮐﻼﺳﻬﺎﯼ ﻧﻬﻀﺖ ﺳﻮﺍﺩ ﺁﻣﻮﺯﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪ.ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺷﺮﮐﺖ
ﻣﯿﮑﻨﻪ!!ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ
ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﯾﺸﻮﻧﻮ ﻣﯿﺒﺮﻩ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﺣﺖ ﯾﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﺭﻭ
ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﻪ!
ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻫﻤﻪ همکلاسی ها ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﺍﻧﺘﮕﺮﻝ ﺑﮕﯿﺮ...........انتگرال بگیر!!



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

$ دختر باهوش $

16 تیر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺑﻘﺎﻝ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﯿﺴﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯼ، ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﭘﻮﻟﺶ.
ﺑﻘﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻟﯿﺴﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ، ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﭼﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ
ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﯼ، ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ یک ﻣﺸﺖ ﺷﮑﻼﺕ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ.
ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺍﺯ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﮑﻼﺕ ﻫﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻪ. ﮔﻔﺖ" :ﺩﺧﺘﺮﻡ!
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﮑﺶ، ﺑﯿﺎ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﮑﻼﺗﻬﺎﺗﻮ
ﺑﺮﺩﺍﺭ"
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ" :ﻋﻤﻮ!ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﮑﻼﺗﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ، ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯾﻦ؟"
ﺑﻘﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ ﻣﮕﻪ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ؟
ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺧﻪ ﻣﺸﺖ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﺸﺖ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻩ!


شهرک نمایش



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

داستان خنده دار مرد و گربه باهوش

9 تیر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

$+ مرد و عقرب +$ (داستان پند آموز)

25 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak


ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ,ﻋﻘﺮﺑﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ.ﺍﻭ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ,ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺶ ﺯﺩ.ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺳﻌﻲ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ
ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ,ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺶ ﺯﺩ.ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: "ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻪ ﻋﻘﺮﺑﻲ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻴﺶ
ﻣﻲ ﺯﻧﺪ,ﻧﺠﺎﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﻲ. ".
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: "ﺍﻳﻦ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻴﺶ
ﺑﺰﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻡ. . . ."


شاید خیلی از این داستان ها شنیدید و براتون کلیشه ای شده باشه. ولی به همین سادگی و با دگرگون کردن افکار و پذیرفتن واقیت ها آدم می تونه توی زندگیش آرامش داشته باشه و از بسیاری از اتفاقات ناراحت نشه و با دیده مثبت نگاهشون کنه. از همین امروز یا امشب بیاید چند نمونه از این اتفاقات رو توی زندگیمون پیدا کنیم و با نگرش دیگه ای بهشون نگاه کنیم. مثلا اگه یه وقتی به همسایه'مون یا به یکی از دوستامون توی یه کاری کمک کردیم، ولی اونا حتی توی یه کار ساده به کمکتون نمیان، بهتره به جای اینکه بگیم اونها آدم بدی هستن، بگیم حتما ما آدم خوبی بودیم و بهتره در آینده هم باشیم. حتی اگه بازم اونا به دردتون نخوردن شما به خوب بودنتون ادامه بدید و توجه کنید که این خوب بودن باعث غرورتون نشه و اون رو وظیفه خودتون بدونید نه اینکه بگید لطف کردم که کار خوبی انجام دادم. باز هم به شهرک سرگرمی و نمایش سر بزنید.
www.nEmayeshTV.ir برای رفتن به صفحه اصلی سایت، اینجا کلیک کنید.
موفق باشید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

Short English story by Persian translation داستان کوتاه و جالب انگلیسی با برگردان پارسی

14 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
برگردان (=ترجمه) در ادامه مطلب

White bridge was a small village, and old people often came and lived there. Some of them had a lot of old furniture, and they often did not want some of it, because they were in a smaller house now, so every Saturday morning they put it out, and other people came and looked at it, and sometimes they took it away because they wanted it Every Saturday, Mr. and Mrs. Morton put a very ugly old bear’s head out at the side of their gate, but nobody wanted it. Then last Saturday, they wrote, ‘I’m very lonely here. Please take me,’ on a piece of paper and put it near the bear’s head They went to the town, and came home in the evening There were now two bears’ heads in front of their house, and there was another piece of paper. It said, ‘I was lonely too'‏

برگردان (=ترجمه) در ادامه مطلب


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

* داستان خنده دار و پند آموز قاچاقچی حرفه ای +

6 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺑﻪ ﺧﻂ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﯽ

ﺭﺳﺪ، ﺍﻭ ﺩﻭ ﮐﯿﺴﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ

ﺩﺍﺭﺩ،
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ" :ﺩﺭ
ﮐﯿﺴﻪ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟
"ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
"ﺷﻦ"

ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺑﻮﺩ، یک
ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،
ﻭﻟﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﺳﯽ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ، ﻭﺍﻗﻌﺎً
ﺟﺰ ﺷﻦ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﺪ.
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.

ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮ ﻭ ﮐﻠﻪ ﻫﻤﺎﻥ
ﺷﺨﺺ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ
ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺎﺟﺮﺍ...
ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺮ
ﻫﻔﺘﻪ یک ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﭘﺲ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﻣﺮﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﻤﯽ
ﺷﻮﺩ.

یک ﺭﻭﺯ ﺁﻥ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ،
ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻣﺸﮑﻮﮐﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ
ﻗﺎﭼﺎﻕ ﺑﻮﺩﯼ، ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ
ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﺯ ﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﻗﺎﭼﺎﻗﭽﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ
£
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﻓﺮﻋﯽ
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﺍﺻﻠﯽ
ﻏﺎﻓﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!

‏##

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.




موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

+داستان کوتاه خنده دار+

4 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
**داستان کوتاه خنده دار**

ﻳﻪ ﮐﻼﻍ ﻭ ﻳﻪ ﺧﺮﺱ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺑﻮﺩﻥ. ﮐﻼﻏﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﭼﺎﻳﻲ ﻣﻴﺪﻩ. ﭼﺎﻳﻲ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﺭﻥ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻲﺧﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻲﭘﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ ﻣﻲﮔﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﮐﻼﻏﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ!
ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻣﻲﮔﺬﺭﻩ.ﺑﺎﺯ ﮐﻼﻏﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻧﻮﺷﻴﺪﻧﻲ ﻣﻴﺪﻩ.ﺑﺎﺯ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻲﺧﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻲﭘﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ. ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ ﻣﻲﮔﻪ:ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﮐﻼﻏﻪ ﻣﻲﮔﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ!
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﮐﻼﻏﻪ ﭼﺮﺗﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ. ﺧﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﻳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﮐﻨﻪ... ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﻲﮐﻨﻪ ﻣﻲﮔﻪ ﻳﻪ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﻴﺎﺭﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﺭﻥ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻲﺧﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻲﭘﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ.ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ ﻣﻲﮔﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﺧﺮﺳﻪ ﻣﻲﮔﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ. ﺍﻳﻨﻮ ﮐﻪ ﻣﻲﮔﻪ ﻳﻬﻮ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭﺍ ﻣﻲﺭﻳﺰﻥ ﺳﺮﺵ ﻭ ﮐﺸﻮﻥ ﮐﺸﻮﻥ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻣﻲﺑﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﺍﺯﻧﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻲﺑﻴﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻲﻛﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ. ﮐﻼﻏﻪ ﮐﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ، ﺑﻬﺶ ﻣﻲﮔﻪ:ﺁﺧﻪ ﺧﺮﺱ ﮔﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻣﮕﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻱ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ ﺩﺭﺑﻴﺎﺭﻱ!!!!!!!!
‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

$$ داستان جالب آقا و خانم ولگرد $$

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

پیش از داستان اینو بگم که مطالب داستان تنها برای خندیدنه و تهمت به خانم و آقا ها نیست.
***
آﻗﺎ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻩ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﻧﻪﯼ یکی ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ!!! ﺁﻗﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﻪ10ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ ؟ ﻫﻤﮕﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻥ ﻧﻪ!!چند وقت پس از این ﻣﺎﺟﺮا !!! ﺁﻗﺎ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺭﻩ ﻭ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟ ﺁﻗﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ ﮐﻪ:ﺧﺐ، ﭘﯿﺶ یکی ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ!!! ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻪ10ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻪ ﮐﻪ: ﺁﯾﺎ ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ ؟ 8ﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﺁﺭﻩ!!!!!ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ2ﺗﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺳﺖ!!!!! ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ﮐﻪ مردان برای همدیگه دوستای خوبی هستن ولی زنها بین خودشون اینجوری نیستن.

‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

$$ داستان کوتاه و خواندنی پسربچه و مادر بزرگ $$

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ...ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﻏﯿﺮﻩ.
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭘﺨﺘﻦ کیک ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ کیک ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﻭ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ـ ﺭﻭﻏﻦ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟ ـ ﻧﻪ!
ـ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ. ـ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ!
ـ ﺁﺭﺩ ﭼﯽ؟ ﺍﺯ ﺁﺭﺩ ﺧﻮﺷﺖ ﻣﯽﺁﯾﺪ؟ ﺟﻮﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟ ـ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ! ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ. ـ ﺑﻠﻪ، ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﺷﻮﻧﺪ،یک کیک ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪ.ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻣﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﺘﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ.ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ یک ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ.

لطفا اگه خوشتون اومد و حوصله داشتید نظر هم بدید که دلمون شاد بشه. والاااا بخدا
‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

داستان کوتاه پارسی ایرانی

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﻧﯿﻤﺮﻭﺯ ﺑﻮﺩ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻬﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﯽﮑﯾﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﮔﻔﺖ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﺭﺩﻭ ﺯﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﻧﮓ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺳﻪ ﭘﺴﺮ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﻫﻔﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺍﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﺭﻭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﻨﺎﺳﺒﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﺍﺭﺗﺶ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺯﻣﯿﻦ ﺩﺭﺁﻭﺭﯼ ، ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﺎﺭﺍﺿﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﯿﮕﯿﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﭘﺬﯾﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺍﺭﺩﻭ ﺭﻓﺖ. ﺩﻭ ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺳﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻧﺪ:ﺟﻨﮕﺎﻭﺭﯼ ﺭﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺳﯿﻤﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﺍﻧﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ.ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺷﻮﻧﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﮔﻔﺖ ﺗﺎ ﮐﻨﻮﻥ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ. ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﯿﻤﺎﯼ ﺳﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﺎﯾﻨﺪ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﮐﻨﯽ ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻗﺴﻤﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﺮﻫﻮﺕ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﮔﻔﺖ:ﺩﺷﻤﻦ ﮐﺸﻮﺭ ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺳﭙﺎﻩ ﺁﺷﻮﺭ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺷﻤﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻧﺞ ﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﮑﻨﺪ ﮔﺮﺳﻨﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﺎﺭﺯﺍﺭ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﺷﻮﺍﺭﺗﺮ ﺍﺯ ﺟﻨﮓ ﺩﺭ ﻣﯿﺪﺍﻧﻬﺎﯼ ﻧﺒﺮﺩ ﺍﺳﺖ. ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺭﻭﯼ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﭘﯿﺮﻭﺯﯼ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺷﮑﻢ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ.ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ. ﺟﻨﮕﺎﻭﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﮔﻔﺖ ﺳﺨﻦ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻓﺮﻭﺭﺗﯿﺶ )ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﻨﯿﺎﻧﮕﺬﺍﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﯾﺎﮐﻮ! (ﺭﺍ ﺑﮕﻮﺵ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻭ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﮐﻨﯿﺪ.ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺍﺯ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺳﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ. ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺭﻭ ﺑﻪ ﭘﺪﺭ ﭘﯿﺮﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﭘﺪﺭ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﺨﺶ ﺗﺎ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ ﺑﻮﺩ.ﺍﺭﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ: ﻓﺮﻣﺎﻧﺮﻭﺍﯾﺎﻥ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺳﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﻬﻢ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﻧﺪ.ﻧﺨﺴﺖ:ﺍﻣﻨﯿﺖ ، ﺩﻭﻡ:ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻭ ﺳﻮﻡ:ﻧﺎﻥ.
‏ #


از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

short English story داستان کوتاه انگلیسی ‎"‎پسر بازیگوش"

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ترجمه در ادامه مطلب
Peter was eight and a half years old, and he went to a school near his house. He always went there and came home on foot, and he usually got back on time, but last Friday he came home from school late. His mother was in the kitchen, and she saw him and said to him, "Why are you late today, Peter "My teacher was angry and sent me to the headmaster after our lessons," Peter answered ""?To the headmaster?" his mother said. "Why did she send you to him "Because she asked a question in the class; Peter said, "and none of the children gave her the answer except me". His mother was angry. "But why did the teacher send you to the headmaster then? Why didn"t she send all the other stupid children?" she asked Peter ".Because her question was, "Who put glue on my chair?" Peter said ‏
ترجمه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

$$ یادداشت خنده دار کارگر رمزنگار $$

26 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می کند. او که میداند سانسورچی ها همه ی نامه ها را میخوانند،به دوستانش میگوید: یک ماه آینده دوستانش نخستین نامه را دریافت میکنند که در آن با جوهر آبی نوشته شده است:>
. داستان از کتاب "به برهوت حقیقت خوش آمدید"... کاری از اسلاوی ژیژک
‏ #





از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

داستان جالب "دنیای وارونه" هم خنده داره هم غم انگیز

23 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
مزدای قرمز رنگ تا به نزدیکی دختر جوان رسید ترمز کرد. دختر آرایش غلیظی کرده بود. این اولین ماشینی نبود که برای او می ایستاد.
**ادامه این داستان قشنگ رو در ادامه مطلب بخونید **

ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

داستان کوتاه و خنده دار

14 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
سوار اتوبوس شدم، خسته بودم. رفتم پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه. فهمیدم آقای کناری دو سه بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه، چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم. خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت: ببخشید آقا، پنج بار صداتون زدم، نشنیدین. ترسیدم، واسه همین با کیف زدم..برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خوابیدم، وانمود کردم که کر هستم و با زبون کرولالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم. مرد بیچاره اونقدر ناراحت شده بود که ده بار با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی کرد.




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,

شهرک سرگرمی و نمایش