X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستان
داستان
داستان، حکایت بهلول، داستان کوتاه بهلول، طنز بهلول، داستان کوتاه‏، داستان پندآموز، داستان خیلی کوتاه فارسی، داستان عبرت آموز و کوتاه فارسی

بهلول

7 آذر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

 

بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

 

بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟

 

بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

 

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

 

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,

داستان پیرزن و میوه

21 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺷﺐ ﺳﺮﺩﯼ ﺑﻮﺩ.…
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯿﻮﻩ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻩ ﻣﯿﺨﺮﯾﺪﻥ…
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻣﯿﻮﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺗﻨﺪ ﺗﻨﺪ
ﭘﺎﮐﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﯿﻮﻩ ﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﻫﺎ ﻣﯿﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ…
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﺎﺧﻮﺩﺵ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﺮﺩ چی ﻣﯿﺸﺪ ﺍﻭﻧﻢ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﻣﯿﻮﻩ ﺑﺨﺮﻩ ﺑﺒﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ…
ﺭﻓﺖ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ…ﭼﺸﻤﺶ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺟﻌﺒﻪ ﭼﻮﺑﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﻣﯿﻮﻩ
ﻫﺎﯼ ﺧﺮﺍﺏ ﻭ ﮔﻨﺪﯾﺪﻩ ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﻮﺩ…ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺧﻮﺑﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺗﺮﻫﺎﺷﻮ ﺑﺒﺮﻩ ﺧﻮﻧﻪ…
ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﻗﺴﻤﺖ ﻫﺎﯼ
ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﻪ ﻭﺑﻘﯿﻪ ﺭﻭ ﺑﺪﻩ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺵ…ﻫﻢ ﺍﺳﺮﺍﻑ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﻫﻢ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺎﺩ ﻣﯿﺸﺪﻥ…ﺑﺮﻕ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﺗﻮﯼ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺩﻭﯾﺪ..ﺩﯾﮕﻪ
ﺳﺮﺩﺵ ﻧﺒﻮﺩ!ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﺟﻠﻮ ﻧﺸﺴﺖ ﭘﺎﯼ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﯿﻮﻩ.…ﺗﺎ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﺑﺮﺩ
ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻣﯿﻮﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ: ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻥ ﻧِﻨﻪ! ﺑﺮﻭ ﺩُﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭﺕ!
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺯﻭﺩ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ…
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪ!
ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﻣﺸﺘﺮﯾﻬﺎ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩﻧﺪ!
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﻭ ﻗﺮﺹ ﮔﺮﻓﺖ…ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮﺩﺵ ﺷﺪ!ﺭﺍﻫﺶ ﺭﻭ ﮐﺸﯿﺪ ﺭﻓﺖ…
ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻡ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺻﺪﺍﺵ ﺯﺩ:ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ…ﻣﺎﺩﺭ ﺟﺎﻥ!
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ…ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺯﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ!ﺯﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﮔﺮﻓﺘﻢ! ﺳﻪ ﺗﺎ ﭘﻼﺳﺘﯿﮏ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ…
ﻣﻮﺯ ﻭ ﭘﺮﺗﻐﺎﻝ ﻭ ﺍﻧﺎﺭ.…ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﺩﺳﺘِﺖ
ﺩَﺭﺩ ﻧِﮑُﻨﻪ ﻧِﻨﻪ..…ﻣُﻮ ﻣُﺴﺘَﺤﻖ ﻧﯿﺴﺘُﻢ!
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ:ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻣﺴﺘﺤﻘﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻦ…ﻣﺴﺘﺤﻖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﻌﻮﺭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﻮﻉ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ
ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻲ ﻫﻴﭻ ﺗﻮﻗﻌﻲ…
ﺍﮔﻪ ﺍﯾﻨﺎ ﺭﻭ ﻧﮕﯿﺮﯼ
ﺩﻟﻤﻮ ﺷﮑﺴﺘﯽ!ﺟﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺕ ﺑﮕﯿﺮ!
ﺯﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻧﻤﻮﻧﺪ…ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﺍﺩ ﺩﺳﺖ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻭ ﺳﺮﯾﻊ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ
…ﭘﯿﺮﺯﻥ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺯﻥ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩ…ﻗﻄﺮﻩ ﺍﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺶ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻏﻠﺘﯿﺪ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ…ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﺮﻣﺶ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ…
ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﻟﺮﺯﺍﻧﯽ ﮔﻔﺖ:ﭘﯿﺮ ﺷﯽ.…
ﭘﯿﺮ ﺷﯽ!ﺧﯿﺮ ﺑﯿﺒﯿﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ!



موضوعات مرتبط با این مطلب :

** قرضت رو پس بگیر دیگه ** داستان خنده دار

7 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

ﺩﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻡ ﻭ ﻣﺎﯾﮏ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺗﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩ ﻭ یک ﺩﺳﺘﻪ ﺭﺍﻫﺰﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺭﺍﻫﺰﻧﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺁﻥ ﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﺍﺷﯿﺎﺀ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺿﻤﻨﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
ﺳﺎﻡ ﮐﯿﻒ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ.ﺍﻭ ﺍﯾﻦ
ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﯾﮏ ﺩﺍﺩ.ﻣﺎﯾﮏ ﭘﺮﺳﯿﺪ:»ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ
ﺩﻫﯽ؟«ﺳﺎﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:»ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﭘﻮﻝ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﯼ؟ «ﻣﺎﯾﮏ ﮔﻔﺖ:»ﺑﻠﻪ، ﯾﺎﺩﻡ
ﻫﺴﺖ«. ﺳﺎﻡ ﮔﻔﺖ:»ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﭘﻮﻟﺖ
ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ.
<more>

نوشته های دیگر این سایت:







موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

داستان کوتاه خنده دار انگلیسی با برگردان فارسی

7 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
Two friends، Sam and Mike، were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on. The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money، too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike. "Why are you giving me this money?” Mike asked. "Last week I didn’t have any money، and you loaned me twenty dollars، remember?” Sam said. “Yes، I remember،” Mike said. " I’m paying you back،” Sam said. مشاهده ترجمه در ادامه مطلب... روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

£ داستان خنده دار دکترای بیکار £

6 مرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﯾﻪ ﺁﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﮐﺘﺮﺍﯼ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﻣﺤﺾ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮕﺸﺘﻪ ﻭﻟﯽ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺑﻬﺶ ﮐﺎﺭ ﻧﻤﯿﺪﺍﺩ.ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ ﺗﻼﺵ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﮐﻪ
ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺭﻓﺘﮕﺮ ﺑﯽ ﺳﻮﺍﺩ ﺍﺳﺘﺨﺪﺍﻡ ﻣﯿﮑﻨﻪ.ﻣﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ
ﺧﻮﺩﺷﻮ بیسواد ﻣﻌﺮﻓﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻭ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮐﺎﺭ
ﻣﯿﺸﻪ!! ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺩﻭ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﻣﯿﮕﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﮐﻼﺳﻬﺎﯼ ﻧﻬﻀﺖ ﺳﻮﺍﺩ ﺁﻣﻮﺯﯼ ﺷﺮﮐﺖ ﮐﻨﻨﺪ.ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﻫﻢ ﺷﺮﮐﺖ
ﻣﯿﮑﻨﻪ!!ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ
ﭼﻬﺎﺭﻡ ﺍﯾﺸﻮﻧﻮ ﻣﯿﺒﺮﻩ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﺣﺖ ﯾﻪ ﺷﮑﻠﯽ ﺭﻭ
ﺣﺴﺎﺏ ﮐﻨﻪ!
ﺍﯾﻦ ﯾﺎﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﮕﺮﺍﻝ ﺑﮕﯿﺮﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ؟
ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﻫﻤﻪ همکلاسی ها ﺩﺍﺩ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﺍﻧﺘﮕﺮﻝ ﺑﮕﯿﺮ...........انتگرال بگیر!!



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

$ دختر باهوش $

16 تیر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻘﺎﻟﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﺎﻏﺬﯼ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺑﻘﺎﻝ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﯿﺴﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯼ، ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﭘﻮﻟﺶ.
ﺑﻘﺎﻝ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻟﯿﺴﺖ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺩ، ﺑﻌﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﭼﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ
ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﺩﯼ، ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ یک ﻣﺸﺖ ﺷﮑﻼﺕ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ.
ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺍﺯ ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﮑﻮﻥ ﻧﺨﻮﺭﺩ، ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﮐﺮﺩ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻦ ﺷﮑﻼﺕ ﻫﺎ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣﯽ ﮐﺸﻪ. ﮔﻔﺖ" :ﺩﺧﺘﺮﻡ!
ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻧﮑﺶ، ﺑﯿﺎ ﺟﻠﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺷﮑﻼﺗﻬﺎﺗﻮ
ﺑﺮﺩﺍﺭ"
ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ" :ﻋﻤﻮ!ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﺷﮑﻼﺗﻬﺎ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ، ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﺷﻤﺎ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯾﻦ؟"
ﺑﻘﺎﻝ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮﻡ؟ ﻣﮕﻪ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ؟
ﻭ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﮔﻔﺖ:
ﺁﺧﻪ ﻣﺸﺖ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﻣﺸﺖ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻩ!


شهرک نمایش



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

چرا پدر و مادر ها پیر می شوند ؟!

13 تیر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﭼﺮﺍ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ؟!!!

ﺭﻭﺯﯼ ﺭﯾﯿﺲ یک ﺷﺮﮐﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ یک ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ یکی ﺍﺯ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮﻫﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﺑﺎ ﻣﻨﺰﻝ یکی ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻧﺶ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﯿﺮﺩ.

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﻨﺰﻝ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺖ: »ﺳﻼﻡ«

ﺭﯾﯿﺲ ﭘﺮﺳﯿﺪ: »ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﻧﺲ؟«

ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺠﻮﺍﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺖ: »ﺑﻠﻪ«

ـ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ؟

ﮐﻮﺩﮎ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ:»ﻧﻪ«

ﺭﯾﯿﺲ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺳﺮﯾﻊﺗﺮ ﺑﺎ یک ﺑﺰﺭﮒﺳﺎﻝ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ،
ﮔﻔﺖ:»ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ؟«

ـ ﺑﻠﻪ

ـ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ؟

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﮔﻔﺖ: »ﻧﻪ«

ﺭﯾﯿﺲ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﺩﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺣﺪﺍﻗﻞ یک ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: »ﺁﯾﺎ ﮐﺲ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺁﻥﺟﺎ ﻫﺴﺖ؟«

ﮐﻮﺩﮎ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: »ﺑﻠﻪ،یک ﭘﻠﯿﺲ«
ﺭﯾﯿﺲ ﮐﻪ ﮔﯿﺞ ﻭ ﺣﯿﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ یک ﭘﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺵ ﭼﻪ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ،

ﭘﺮﺳﯿﺪ: »ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﻠﯿﺲ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ؟«

ﮐﻮﺩﮎ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:»ﻧﻪ، ﺍﻭ
ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺖ؟«

ـ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ؟

ﮐﻮﺩﮎ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
»ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﺁﺗﺶ ﻧﺸﺎﻥ«.

ﺭﯾﯿﺲ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻠﯽﮐﻮﭘﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﮔﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﺩﻝﺷﻮﺭﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪ:»ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ؟«

ﺻﺪﺍﯼ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺎﺳﺦ
ﮔﻔﺖ: یک ﻫﻠﯽﮐﻮﭘﺘﺮ

ﺭﯾﯿﺲ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
»ﺁﻥﺟﺎ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟«

ﮐﻮﺩﮎ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺗﺮﺱ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻮﺝ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: »ﮔﺮﻭﻩ ﺟﺴﺖﻭﺟﻮ ﻫﻤﯿﻦ
ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﻫﻠﯽﮐﻮﭘﺘﺮ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ«.

ﺭﯾﯿﺲ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺧﻄﺮ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺶ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺣﺘﯽ ﮐﻤﯽ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
»ﺁﻥﻫﺎ ﺩﻧﺒﺎﻝ چی ﻣﯽﮔﺮﺩﻧﺪ؟«

ﮐﻮﺩﮎ ﮐﻪ ﻫﻢﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺠﻮﺍﮐﻨﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩﻱ ﺭﯾﺰﯼ ﭘﺎﺳﺦ
ﺩﺍﺩ:
»ﻣﻦ »!!

‏***
شهرک نمایش



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

داستان خنده دار مرد و گربه باهوش

9 تیر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

استاد می گوید:

31 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
خواهش می کنم اگه می خواید نوشته زیر رو بخونید، با دقت به جمله ها توجه کنید، و سرسری از اونها نگذرید. بفرمایید:
‏****

اگر در جاده رویا هایتان سفر می کنید، به آن متعد باشید. هیچ دری را باز نگذارید تا بهانه شود. بهانه ای مانند این که: " خوب، این دقیقن(=دقیقا) همان چیزی نیست که می خواستم ". بذر شکست در همین جا نهفته است.
مسیر خود را بپیمایید. حتی اگر گام های شما نامطمئن است. حتی اگر می دانید می توانستید این مسیر را بهتر بپیمایید. اگر امکانات خود را در لحظه ی اکنون بپذیرید، بی تردید در آینده پیشرفت خواهید کرد. اما اگر محدودیت های خود را انکار کنید، هرگز از آن ها رها نمی شوید.
شجاعانه با مسیر خود روبرو شوید و از انتقاد دیگران نهراسید و مهم تر از همه، نگذارید با " خود انتقادی " فلج شوید.
خداوند در شب های بی خوابی همراه شما خواهد بود و با عشق خویش اشک های شما را خواهد زدود. خداوند یار شجاعان است.
* پائولوکوئیلیو *
برگردان: *آرش حجازی*



برگرفته از کتاب "شبیه ساز کنکور" همگامان




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

$+ مرد و عقرب +$ (داستان پند آموز)

25 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak


ﺭﻭﺯﻱ ﻣﺮﺩﻱ,ﻋﻘﺮﺑﻲ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﻲ ﺯﻧﺪ.ﺍﻭ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ,ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺶ ﺯﺩ.ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺳﻌﻲ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺑﻴﺮﻭﻥ
ﺑﻴﺎﻭﺭﺩ,ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺑﺎﺭ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻴﺶ ﺯﺩ.ﺭﻫﮕﺬﺭﻱ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ: "ﺑﺮﺍﻱ ﭼﻪ ﻋﻘﺮﺑﻲ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻴﺶ
ﻣﻲ ﺯﻧﺪ,ﻧﺠﺎﺕ ﻣﻲ ﺩﻫﻲ. ".
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: "ﺍﻳﻦ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻴﺶ
ﺑﺰﻧﺪ ﻭﻟﻲ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ
ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻡ. . . ."


شاید خیلی از این داستان ها شنیدید و براتون کلیشه ای شده باشه. ولی به همین سادگی و با دگرگون کردن افکار و پذیرفتن واقیت ها آدم می تونه توی زندگیش آرامش داشته باشه و از بسیاری از اتفاقات ناراحت نشه و با دیده مثبت نگاهشون کنه. از همین امروز یا امشب بیاید چند نمونه از این اتفاقات رو توی زندگیمون پیدا کنیم و با نگرش دیگه ای بهشون نگاه کنیم. مثلا اگه یه وقتی به همسایه'مون یا به یکی از دوستامون توی یه کاری کمک کردیم، ولی اونا حتی توی یه کار ساده به کمکتون نمیان، بهتره به جای اینکه بگیم اونها آدم بدی هستن، بگیم حتما ما آدم خوبی بودیم و بهتره در آینده هم باشیم. حتی اگه بازم اونا به دردتون نخوردن شما به خوب بودنتون ادامه بدید و توجه کنید که این خوب بودن باعث غرورتون نشه و اون رو وظیفه خودتون بدونید نه اینکه بگید لطف کردم که کار خوبی انجام دادم. باز هم به شهرک سرگرمی و نمایش سر بزنید.
www.nEmayeshTV.ir برای رفتن به صفحه اصلی سایت، اینجا کلیک کنید.
موفق باشید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

جایزه 86400 ی رو چجوری مصرف کنیم. وای وای

14 خرداد 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻦ ﺑﺮﻧﺪﻩ یک ﻣﺴﺎﺑﻘﻪ ﺷﺪﯼ ﻭ
ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺍﺕ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻧﮏ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ
یک ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺮﺍﺕ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺗﻮﺵ
ﻫﺸﺘﺎﺩ ﻭ ﺷﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺩﻻﺭ
ﭘﻮﻝ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻩ.ﻭﻟﯽ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺷﺮﻁ ﺩﺍﺭﻩ.
یکی ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ﺷﺐ
ﺧﺮﺝ ﮐﻨﯽ، ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﺮچی ﺍﺿﺎﻓﻪ ﺑﯿﺎﺩ
ﺍﺯﺕ ﭘﺲ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ.ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﺗﻘﻠﺐ
ﮐﻨﯽ ﻭ ﯾﺎ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﭘﻮﻝ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ
ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﮐﻨﯽ.ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ
ﺑﺎﻧﮏ ﺑﺮﺍﺕ یکﺣﺴﺎﺏ ﺟﺪﯾﺪ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ
ﻣﻮﺟﻮﺩﯼ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ.
ﺷﺮﻁ ﺑﻌﺪﯼ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ
ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻃﻼﻉ ﻗﺒﻠﯽ
ﺣﺴﺎﺑﻮ ﺑﺒﻨﺪﻩ ﻭ ﺑﮕﻪ ﺟﺎﯾﺰﻩ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ.
ﺣﺎﻻ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﻋﻤﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
ﺯﻣﺎﻥ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ
ﺳﻮﺍﻝ ﻧﯿﺎﺯ نیست.
ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﺟﺎﺩﻭﯾﯽ ﺭﻭ ﺩﺭ
ﺍﺧﺘﯿﺎﺭ ﺩﺍﺭﯾﻢ ؛"ﺯﻣﺎﻥ."ﺍﯾﻦ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎ
ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻫﺎ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺷﻪ.ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﯿﻢ، ﻫﺸﺘﺎﺩ ﻭ ﺷﺶ
ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺟﺎﯾﺰﻩ
ﻣﯿﺪﻥ ﻭ ﺷﺐ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﯿﻢ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ
ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﺼﺮﻑ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯿﻢ ﺑﻪ
ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﮐﻨﯿﻢ.ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ
ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮑﺮﺩﯾﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﻤﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ.
ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻧﺎﭘﺪﯾﺪ ﺷﺪﻩ.ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﺟﺎﺩﻭ
ﻣﯽ ﺷﻪ ﻭ ﻫﺸﺘﺎﺩ ﻭ ﺷﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ
ﭼﻬﺎﺭ ﺻﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺩﻥ.ﯾﺎﺩﺕ
ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻓﻌﻼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﻌﻤﺖ
ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﻧﮏ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻪ ﻫﺮ
ﻭﻗﺖ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺣﺴﺎﺑﻮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻃﻼﻉ ﻗﺒﻠﯽ
ﺑﺒﻨﺪﻩ.ﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ
ﻣﻮﺟﻮﺩﯾﻤﻮﻥ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ ﺑﺤﺚ ﻭ ﺟﺪﻝ
ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﯾﻢ.ﺑﯿﺎ ﺍﺯ
ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻟﺬﺕ
ﺑﺒﺮﯾﻢ.**


برگرفته از ‎
dastanak



موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:

داستان پیرزن ها و راننده

19 اردیبهشت 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺗﻌﺪﺍﺩﻯ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﺎ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻋﺎﺯﻡ ﺗﻮﺭﻯ ﺗﻔﺮﯾﺤﻰ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻰ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﺯﻧﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺯﺩ ﻭ یک ﻣﺸﺖ ﺑﺎﺩﺍﻡ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ. ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﺩﺍﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ. ﺩﺭ ﺣﺪﻭﺩ 45 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﺎ یک ﻣﺸﺖ ﺑﺎﺩﺍﻡ ﻧﺰﺩ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺑﺎﺩﺍﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ ﮐﺮﺩ.ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎﺩﺍﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺧﻮﺭﺩ. ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺁﻥ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﭘﻨﺠﻢ ﮐﻪ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺑﺎﺯ ﺑﺎ یک ﻣﺸﺖ ﺑﺎﺩﺍﻡ ﺳﺮﺍﻍ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺁﻣﺪ، ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﺩﺍﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﻰﺧﻮﺭﯾﺪ؟ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ! ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﻰ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺁﻥﻫﺎ ﺭﺍ ﺧﺮﯾﺪﻩﺍﯾﺪ؟ ﭘﯿﺮﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺷﮑﻼﺕ ﺩﻭﺭ ﺑﺎﺩﺍﻡﻫﺎ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺧﯿﻠﻰ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ!!!




موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,

بنزین و عشق *بخند*

9 اردیبهشت 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺑﻮﺩﻥ.ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻦ ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﯾﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯿﺎﺩ...
ﺍﻭﻧﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺎ یکی ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...
ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ،300 سی سی ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﻣﯿﺮﻩ.
ﺧﻼﺻﻪ ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ...ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﭘﺮ ﺭﻭﯾﯽ ﻣﯿﺮﻩ ﻣﻼﻗﺎﺗﺶ...
ﭘﺴﺮﻩ ﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﯾﻪ ﭼﺎﻗﻮ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺪﻭ ، ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺪﻭ ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺴﺮﻩ می گیرتش.
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺑﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﺑﺰﻧﺘﺶ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...
:-D
...امیدوارم ناراحت نشده باشی...*




موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,

Short English story by Persian translation داستان کوتاه و جالب انگلیسی با برگردان پارسی

14 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
برگردان (=ترجمه) در ادامه مطلب

White bridge was a small village, and old people often came and lived there. Some of them had a lot of old furniture, and they often did not want some of it, because they were in a smaller house now, so every Saturday morning they put it out, and other people came and looked at it, and sometimes they took it away because they wanted it Every Saturday, Mr. and Mrs. Morton put a very ugly old bear’s head out at the side of their gate, but nobody wanted it. Then last Saturday, they wrote, ‘I’m very lonely here. Please take me,’ on a piece of paper and put it near the bear’s head They went to the town, and came home in the evening There were now two bears’ heads in front of their house, and there was another piece of paper. It said, ‘I was lonely too'‏

برگردان (=ترجمه) در ادامه مطلب


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

* داستان خنده دار و پند آموز قاچاقچی حرفه ای +

6 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﻣﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺑﻪ ﺧﻂ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﯽ

ﺭﺳﺪ، ﺍﻭ ﺩﻭ ﮐﯿﺴﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺧﻮﺩ

ﺩﺍﺭﺩ،
ﻣﺎﻣﻮﺭ ﻣﺮﺯﯼ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺪ" :ﺩﺭ
ﮐﯿﺴﻪ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯼ؟
"ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:
"ﺷﻦ"

ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺑﻮﺩ، یک
ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ،
ﻭﻟﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﺭﺳﯽ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ، ﻭﺍﻗﻌﺎً
ﺟﺰ ﺷﻦ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺑﺪ.
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ.

ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺳﺮ ﻭ ﮐﻠﻪ ﻫﻤﺎﻥ
ﺷﺨﺺ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﻣﺸﮑﻮﮎ
ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺎﺟﺮﺍ...
ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺑﻪ ﻣﺪﺕ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﻫﺮ
ﻫﻔﺘﻪ یک ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﭘﺲ
ﺍﺯ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﻣﺮﺯ ﺩﯾﺪﻩ ﻧﻤﯽ
ﺷﻮﺩ.

یک ﺭﻭﺯ ﺁﻥ ﻣﺎﻣﻮﺭ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻣﯽ
ﺑﯿﻨﺪ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯽ،
ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻣﺸﮑﻮﮐﻢ ﻭ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ
ﻗﺎﭼﺎﻕ ﺑﻮﺩﯼ، ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ
ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﺮﺯ ﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ؟

ﻗﺎﭼﺎﻗﭽﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ
£
ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺖ ﻫﺎ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﻓﺮﻋﯽ
ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻠﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺿﻮﻋﺎﺕ ﺍﺻﻠﯽ
ﻏﺎﻓﻞ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ!

‏##

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.




موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

*بهشت یا جهنم$

4 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﻳﮏ ﺷﺨﺺ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻫﻨﮕﺎﻣﻲ ﮐﻪ ﺍﺯ
ﺩﺭﺏ ﻣﻨﺰﻝ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺑﺎ ﻳﮏ ﺍﺗﻮﻣﺒﻴﻞ
ﺗﺼﺎﺩﻑ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻡ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪ.
ﺭﻭﺡ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺑﺎﻻ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻬﺸﺖ
ﺭﺳﻴﺪ ﻭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ
ﮐﺮﺩ" :ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺵ
ﺁﻣﺪﻳﺪ.ﺍﻳﻦ ﺧﻴﻠﻲ ﺟﺎﻟﺒﻪ، ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﺑﻪ
ﻧﺪﺭﺕ ﺳﻴﺎﺳﺘﻤﺪﺍﺭﺍﻥ ﺑﻠﻨﺪﭘﺎﻳﻪ ﻭ
ﻣﻘﺎﻣﺎﺕ ﺭﻭ ﮐﻨﺎﺭ
ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻬﺸﺖ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ.
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺣﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺩﺭﮎ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﺪ
ﮐﻪ ﺭﺍﻩ ﺩﺍﺩﻥ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺗﺼﻤﻴﻢ
ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻱ ﻧﻴﺴﺖ"...
ﺷﺨﺺ ﮔﻔﺖ" :ﻣﺸﮑﻠﻲ ﻧﻴﺴﺖ.ﺷﻤﺎ
ﻣﺮﺍ ﺭﺍﻩ ﺑﺪﻩ، ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﻭ
ﺣﻞ ﻣﻲ ﮐﻨﻢ".
ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮔﻔﺖ" :ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺍﻋﻤﺎﻝ
ﺷﻤﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺛﺒﺖ ﺷﺪﻩ، ﺷﻤﺎ
ﺑﺎﻳﺴﺘﻲ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻳﮏ
ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﺟﻬﻨﻢ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻳﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ
ﺑﻬﺸﺖ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﮐﻨﻴﺪ.ﺁﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﺩﺗﺎﻥ ﺑﻴﻦ
ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ ﻳﮑﻲ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻴﺪ".
ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﮔﻔﺖ" :ﺍﺷﮑﺎﻟﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ.ﻣﻦ
ﻫﻤﻴﻦ ﺍﻻﻥ ﺗﺼﻤﻴﻤﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ.ﻣﻲ
ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺮﻭﻡ"!
ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﮔﻔﺖ" :ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻢ...ﺑﻪ ﻫﺮ
ﺣﺎﻝ، ﻣﺎ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺭﻳﻢ.ﻣﺎﻣﻮﺭﻳﻢ ﻭ
ﻣﻌﺬﻭﺭ"ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﺳﻮﺍﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺭﻓﺘﻨﺪ.
ﭘﺎﻳﻴﻦ...ﭘﺎﻳﻴﻦ...ﭘﺎﻳﻴﻦ...ﺗﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﺑﻪ
ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺳﻴﺪﻧﺪ.
ﻭﻗﺘﻲ ﺩﺭ ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ، ﺷﺨﺺ ﺑﺎ
ﻣﻨﻈﺮﻩ ﻱ ﺟﺎﻟﺒﻲ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﺷﺪ.ﺯﻣﻴﻦ
ﭼﻤﻦ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺳﺮﺳﺒﺰﻱ
ﮐﻪ ﻭﺳﻂ ﺁﻥ ﻳﮏ ﺯﻣﻴﻦ ﺑﺎﺯﻱ ﮔﻠﻒ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﻥ ﻳﮏ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﺴﻴﺎﺭ
ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﻣﺠﻠﻞ.ﺩﺭ
ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻫﻢ ﺑﺴﻴﺎﺭﻱ ﺍﺯ
ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻗﺪﻳﻤﻲ ﻭﻱ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ
ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﺑﻪ
ﺳﻮﻱ ﺍﻭ ﺩﻭﻳﺪﻧﺪ.ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﻭﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪ
ﻭ ﺑﺎ ﺷﺎﺩﻱ ﻭ ﺧﻨﺪﻩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺍﺯ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ
ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ
ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻗﺒﻠﻲ ﺗﻌﺮﻳﻒ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺳﭙﺲ
ﺑﺮﺍﻱ ﺑﺎﺯﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﻴﺠﻲ ﺑﻪ ﺯﻣﻴﻦ
ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺣﺴﺎﺑﻲ
ﺳﺮﮔﺮﻡ ﺷﺪﻧﺪ.ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺏ
ﺁﻓﺘﺎﺏ، ﻫﻤﮕﻲ ﺑﻪ ﮐﺎﻓﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺯﻣﻴﻦ
ﮔﻠﻒ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﻴﺎﺭ
ﻣﺠﻠﻠﻲ ﺍﺯ ﺍﺭﺩﮎ ﻭ ﺑﺮﻩ ﮐﺒﺎﺏ ﺷﺪﻩ ﻭ
ﻧﻮﺷﻴﺪﻧﻲ ﻫﺎﻱ ﮔﺮﺍﻧﺒﻬﺎ ﺻﺮﻑ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺷﻴﻄﺎﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﻤﻊ
ﺁﻧﻬﺎ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ
ﺯﻳﺒﺎ ﺭﻗﺺ ﮔﺮﻡ ﻭ ﻟﺬﺕ ﺑﺨﺸﻲ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺳﻨﺎﺗﻮﺭ ﺁﻧﻘﺪﺭ
ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺷﺖ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ ﻳﮏ
ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﭼﻄﻮﺭ ﮔﺬﺷﺖ.
ﺭﺃﺱ ﺑﻴﺴﺖ ﻭ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎﻋﺖ، ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ
ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺎ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﮑﻮﺭﺕ
ﮐﺮﺩ.ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﺑﺎ
ﺟﻤﻌﻲ ﺍﺯ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺧﻮﺵ ﺧﻠﻖ ﻭ
ﺧﻮﻧﮕﺮﻡ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ، ﺑﻪ ﮐﻨﺴﺮﺕ ﻫﺎﻱ
ﻣﻮﺳﻴﻘﻲ ﺭﻓﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﻳﺪﺍﺭﻫﺎﻱ ﺯﻳﺎﺩﻱ
ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ.
ﺍﻭ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎً
ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ ﻫﻢ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮔﺬﺷﺖ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ
ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﻡ، ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﻭ
ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﮐﻪ ﺁﻳﺎ ﺗﺼﻤﻴﻤﺶ ﺭﺍ
ﮔﺮﻓﺘﻪ؟
ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﮔﻔﺖ" :ﺧﻮﺏ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ
ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ.ﺣﺎﻻ ﮐﻪ
ﻓﮑﺮ ﻣﻲ ﮐﻨﻢ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ
ﺑﻴﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﻭ ﺟﻬﻨﻢ، ﻣﻦ ﺟﻬﻨﻢ ﺭﺍ
ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻲ ﺩﻫﻢ".
ﺑﺪﻭﻥ ﻫﻴﭻ ﮐﻼﻣﻲ، ﻧﮕﻬﺒﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﻮﺍﺭ
ﺁﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺗﺤﻮﻳﻞ
ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺩﺍﺩ.ﻭﻗﺘﻲ
ﻭﺍﺭﺩ ﺟﻬﻨﻢ ﺷﺪﻧﺪ، ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﻭ ﺑﻴﺎﺑﺎﻧﻲ
ﺧﺸﮏ ﻭ ﺑﻲ ﺁﺏ ﻭ ﻋﻠﻒ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ، ﭘﺮ ﺍﺯ
ﺁﺗﺶ ﻭ
ﺳﺨﺘﻲ ﻫﺎﻱ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ.ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻲ ﮐﻪ
ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺍﺳﺘﻘﺒﺎﻝ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻫﻢ
ﻋﺒﻮﺱ ﻭ ﺧﺸﮏ، ﺩﺭ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﻱ ﺑﺴﻴﺎﺭ
ﻣﻨﺪﺭﺱ ﻭ ﮐﺜﻴﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺁﻥ ﺷﺨﺺ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﺷﻴﻄﺎﻥ
ﭘﺮﺳﻴﺪ" :ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﻦ ﺍﻳﻨﺠﺎ
ﻣﻨﻈﺮﻩ ﻱ ﺩﻳﮕﺮﻱ ﺩﻳﺪﻡ؟ ﺁﻥ
ﺳﺮﺳﺒﺰﻱ ﻫﺎ ﮐﻮ؟ ﻣﺎ ﺷﺎﻡ ﺑﺴﻴﺎﺭ
ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﻱ ﺧﻮﺭﺩﻳﻢ، ﺯﻣﻴﻦ ﮔﻠﻒ؟"
ﺷﻴﻄﺎﻥ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ" :ﺁﻥ ﺭﻭﺯ،
ﺭﻭﺯ ﺗﺒﻠﻴﻐﺎﺕ ﺑﻮﺩ...ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻳﮕﺮ ﺗﻮ
*ﺭﺍﻱ*ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻱ.


از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.




موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

+داستان کوتاه خنده دار+

4 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
**داستان کوتاه خنده دار**

ﻳﻪ ﮐﻼﻍ ﻭ ﻳﻪ ﺧﺮﺱ ﺳﻮﺍﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﺑﻮﺩﻥ. ﮐﻼﻏﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﭼﺎﻳﻲ ﻣﻴﺪﻩ. ﭼﺎﻳﻲ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﺭﻥ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻲﺧﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻲﭘﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ ﻣﻲﮔﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﮐﻼﻏﻪ ﻣﻴﮕﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ!
ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﻣﻲﮔﺬﺭﻩ.ﺑﺎﺯ ﮐﻼﻏﻪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻧﻮﺷﻴﺪﻧﻲ ﻣﻴﺪﻩ.ﺑﺎﺯ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻲﺧﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻲﭘﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ. ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ ﻣﻲﮔﻪ:ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﮐﻼﻏﻪ ﻣﻲﮔﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ!
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ ﮐﻼﻏﻪ ﭼﺮﺗﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ. ﺧﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻴﺒﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﺳﺮﺵ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﻳﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺗﻔﺮﻳﺢ ﮐﻨﻪ... ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭﻭ ﺻﺪﺍ ﻣﻲﮐﻨﻪ ﻣﻲﮔﻪ ﻳﻪ ﻗﻬﻮﻩ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﻴﺎﺭﻥ ﻗﻬﻮﻩ ﺭﻭ ﮐﻪ ﻣﻴﺎﺭﻥ ﻳﻪ ﮐﻤﻴﺸﻮ ﻣﻲﺧﻮﺭﻩ ﺑﺎﻗﻴﺸﻮ ﻣﻲﭘﺎﺷﻪ ﺑﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ.ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭ ﻣﻲﮔﻪ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻱ؟ ﺧﺮﺳﻪ ﻣﻲﮔﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﺍﺳﺖ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻳﻪ ﺩﻳﮕﻪ، ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ. ﺍﻳﻨﻮ ﮐﻪ ﻣﻲﮔﻪ ﻳﻬﻮ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻤﻮﻥﺩﺍﺭﺍ ﻣﻲﺭﻳﺰﻥ ﺳﺮﺵ ﻭ ﮐﺸﻮﻥ ﮐﺸﻮﻥ ﺗﺎ ﺩﻡ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ ﻣﻲﺑﺮﻥ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﺍﺯﻧﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺧﺮﺳﻪ ﮐﻪ ﺍﻳﻨﻮ ﻣﻲﺑﻴﻨﻪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﻲﻛﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﻭ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ. ﮐﻼﻏﻪ ﮐﻪ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻩ، ﺑﻬﺶ ﻣﻲﮔﻪ:ﺁﺧﻪ ﺧﺮﺱ ﮔﻨﺪﻩ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺑﺎﻝ ﻧﺪﺍﺭﻱ ﻣﮕﻪ ﻣﺠﺒﻮﺭﻱ ﭘﺮﺭﻭ ﺑﺎﺯﻱ ﺩﺭﺑﻴﺎﺭﻱ!!!!!!!!
‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

داستان خنده دار شهین و مهین خانم

3 فروردین 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺷﻬﯿﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﻣﻬﯿﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺗﻮﯼ
ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ،ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﮐﻠﯽ
ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﻭ ﭼﺎﻕ ﺳﻼﻣﺘﯽ
ﺷﻬﯿﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪ:ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺕ
ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟
ﺩﻭﺳﺎﻟﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ،
ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺭﺍﺿﯿﻪ ؟ ﺑﭽﻪ ﺩﺍﺭ ﺷﺪ؟

ﻣﻬﯿﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﯾﻪ ﺑﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﻏﺒﻐﺐ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:ﺁﺭﻩ ﺟﻮﻧﻢ،ﺷﻮﻫﺮﺵ،ﻣﺜﻞ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺩﻭﺭ ﺳﺮﺵ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﻪ،ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻝ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﯾﻢ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺑﻮﺩﻥ،ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﯾﺪﻥ،ﻋﯿﺪ ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻝ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺭﻭﭘﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻫﻢ ﯾﻪ ﭘﺎﻟﺘﻮﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮓ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ،ﺗﻮ ﮐﺎﺭ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻪ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﺰﻧﻪ،ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭽﯽ،ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺑﻬﺶ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﺣﺎﻻ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﭽﻪ ﺍﺷﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺗﺎ ﭘﻮﺷﮏ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺍﯾﻦ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﻪ،ﺁﺭﻩ ﺷﮑﺮ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺷﺪ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ.
ﺷﻬﯿﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﮔﻔﺖ ﺷﮑﺮ ﺧﺪﺍ،ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭘﺴﺮﺕ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺍﺯ ﺯﻧﺶ ﺭﺍﺿﯿﻪ!؟ ﻣﻬﯿﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﯾﻪ ﺁﻫﯽ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﯾﻪ ﭘﺸﺖ ﭼﺸﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﮐﻪ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻧﮕﻮ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﻧﻪ،ﭘﺴﺮ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﻢ ﻫﺮچی ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﻫﻤﺶ ﺧﺮﺝ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ،ﺍﻭﻥ ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻝ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﻨﺪ ﻧﺒﻮﺩﻥ،ﺍﺻﻼ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺧﺮﺝ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﻔﺮ ﺭﻭ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﺑﯿﺎﺭﻩ،ﺑﻌﺪﺵ ﻫﻢ ﻋﯿﺪﯾﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺩﺑﯽ،ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺮﺍ ﻧﻨﻪ ﺍﺵ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﯾﻪ ﭘﺎﻟﺘﻮ ﺧﺮﯾﺪﻩ ﺑﻮﺩ ۱۰۰ ﺩﻻﺭ،ﭘﺴﺮﻩ ﺷﺪﻩ ﺣﻤﺎﻝ ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺯﻧﺶ، ﻃﻔﻠﮏ ﺑﭽﻪ ﺍﻡ ﺗﻮﯼ ﺧﻮﻧﻪ ﻋﯿﻦ ﯾﻪ ﮐﻠﻔﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﻪ،ﺯﻧﻪ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﯿﺎﻩ ﺑﻪ ﺳﻔﯿﺪ ﻧﻤﯽ ﺯﻧﻪ،ﺣﺎﻣﻠﻪ ﮐﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮﻩ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﺳﻤﺎ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺯﻥ ﺧﻮﻧﻪ،ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﮐﺮﺩ ﺣﺘﯽ ﭘﻮﺷﮏ ﺑﭽﻪ ﺍﺵ ﺭﻭ ﻣﯿﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺑﺪ ﺑﺨﺖ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﻪ،ﺁﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮ،بچم ﺑﺪﺑﺨﺖ شد.

*امیدوارم جالب بوده باشه*

برگرفته از تارنمای "انتشارات فار"
‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

$$ داستان جالب آقا و خانم ولگرد $$

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

پیش از داستان اینو بگم که مطالب داستان تنها برای خندیدنه و تهمت به خانم و آقا ها نیست.
***
آﻗﺎ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺕ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﻭﺍﺳﺸﻮﻥ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻩ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﻤﯽ ﺭﻩ ﺧﻮﻧﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺁﻗﺎ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﻧﻪﯼ یکی ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ!!! ﺁﻗﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﻪ10ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﺶ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ ؟ ﻫﻤﮕﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻥ ﻧﻪ!!چند وقت پس از این ﻣﺎﺟﺮا !!! ﺁﻗﺎ ﯾﻪ ﺷﺐ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﻤﯽ ﺭﻩ ﻭ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﺩﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﺎﻧﻮﻣﻪ ﺍﺯ ﺁﻗﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﺸﺐ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ ؟ ﺁﻗﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯽ ﺩﻩ ﮐﻪ:ﺧﺐ، ﭘﯿﺶ یکی ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺑﻮﺩﻡ!!! ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﻪ10ﺗﺎ ﺍﺯ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻪ ﮐﻪ: ﺁﯾﺎ ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﺍﻭﻧﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﯾﺎ ﺧﯿﺮ ؟ 8ﺗﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﯼ ﺁﻗﺎ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﺁﺭﻩ!!!!!ﺁﻗﺎ ﺩﯾﺸﺐ ﭘﯿﺶ ﻣﺎ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ2ﺗﺎ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﻦ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺳﺖ!!!!! ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯿﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﮕﯿﺮﯾﻦ ﮐﻪ مردان برای همدیگه دوستای خوبی هستن ولی زنها بین خودشون اینجوری نیستن.

‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

$$ داستان کوتاه و خواندنی پسربچه و مادر بزرگ $$

27 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮔﺶ ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﯽﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﯾﺮﺍﺩ ﺩﺍﺭﺩ...ﻣﺪﺭﺳﻪ، ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ، ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﻏﯿﺮﻩ.
ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﮐﻪ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭘﺨﺘﻦ کیک ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ کیک ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﻭ ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:ﺍﻟﺒﺘﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
ـ ﺭﻭﻏﻦ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟ ـ ﻧﻪ!
ـ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺗﺨﻢ ﻣﺮﻍ. ـ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ!
ـ ﺁﺭﺩ ﭼﯽ؟ ﺍﺯ ﺁﺭﺩ ﺧﻮﺷﺖ ﻣﯽﺁﯾﺪ؟ ﺟﻮﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ؟ ـ ﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺰﺭﮒ! ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ. ـ ﺑﻠﻪ، ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺑﺪ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﺷﻮﻧﺪ،یک کیک ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺩﺭﺳﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ. ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺗﺮﺗﯿﺐ ﻋﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﺪ.ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﻣﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺳﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺭﺍﻧﯿﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺨﺘﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺳﺘﯽ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﺪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ. ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ.ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺶ ﺁﻣﺪﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ یک ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻣﯽﺭﺳﻨﺪ.

لطفا اگه خوشتون اومد و حوصله داشتید نظر هم بدید که دلمون شاد بشه. والاااا بخدا
‏ #

از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی

شهرک سرگرمی و نمایش