X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد

یورو و دلار paypal
طنز
طنز
طنز، حکایت بهلول، داستان کوتاه بهلول، طنز بهلول، مطلب طنز، مطلب طنز درباره یارانه شیر، نوشته های طنز و خنده دار، مطالب روده بر، مطلب خنده دار یارانه ای، یارانه شیر، شیر و گاو

بهلول

7 آذر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

 

بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

 

بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟

 

بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

 

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

 

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,

عرضه مستقيم گاو

30 مهر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

این نوشتار برگرفته از روزنامه جام جم می باشد.
جام جم آنلاين: شير تو شير شدن اوضاع لبنيات، اتفاق خوبي نيست كه كسي از آن استقبال كند. اين چنين شيري خدا كي آفريد؟.

فلذا اين كه يك مقام محكم صنفي لبني به ضرس قاطع اعلام بفرمايد كه ايهاالناس، در زمينه صنايع لبني به زيان‌دهي رسيده‌ايم؛ اصلا خوب نيست و اميدواريم كه در روزهاي آتي، حرف ايشان از بيخ تكذيب گردد، بلكه خيال ما و ساير مسئولان....




بقیه در ادامه مطلب ...



ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

چند جمله خنده دار

25 مهر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
  - یه سوال ذهن منو مشغول کرده
چرا شلوار سفید می پوشی خاکی میشه رنگش سیاهه؟
ولی وقتی شلوار مشکی می پوشی خاکی میشه رنگش سفیده؟
*******************************************



بابابزرگم لپ تاپم رو دیده می گه چندتا قُوّه می خوره؟!
******************************************



برای دیدن بقیه جمله ها روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

چند یادداشت خنده دار

23 مهر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
بچه که بودیم وقتی یه نفر میگفت "عزیزم" سریع میگفتیم برات پشکل بریزم؟بعدشم هار هار میخندیدیم غافل از اینکه رسما خودمون رو به بُز تشبیه کردیم!!
یه همچین بچه های داغونی بودیم :| امكانات نبود كه !!!!!!!!
.
.
.
.
.
.

رفتم دارو خونه ...
********
برای دیدن بقیه این نوشته, روی ادامه مطلب کلیک کنید.



ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

** قرضت رو پس بگیر دیگه ** داستان خنده دار

7 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak

ﺩﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺎﻡ ﻭ ﻣﺎﯾﮏ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺩﺭ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺗﻮﻗﻒ ﮐﺮﺩ ﻭ یک ﺩﺳﺘﻪ ﺭﺍﻫﺰﻥ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺷﺪﻧﺪ.
ﺭﺍﻫﺰﻧﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺁﻥ ﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺳﺎﻋﺖ ﻭ ﺍﺷﯿﺎﺀ ﻗﯿﻤﺘﯽ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺿﻤﻨﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﻮﻝ ﻫﺎﯼ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ.
ﺳﺎﻡ ﮐﯿﻒ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻭﺭﺩ.ﺍﻭ ﺍﯾﻦ
ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎﯾﮏ ﺩﺍﺩ.ﻣﺎﯾﮏ ﭘﺮﺳﯿﺪ:»ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﭘﻮﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ
ﺩﻫﯽ؟«ﺳﺎﻡ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:»ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻫﻔﺘﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﭘﻮﻝ
ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺴﺖ ﺩﻻﺭ ﻗﺮﺽ ﺩﺍﺩﯼ؟ «ﻣﺎﯾﮏ ﮔﻔﺖ:»ﺑﻠﻪ، ﯾﺎﺩﻡ
ﻫﺴﺖ«. ﺳﺎﻡ ﮔﻔﺖ:»ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ ﭘﻮﻟﺖ
ﺭﺍ ﭘﺲ ﻣﯽ ﺩﻫﻢ.
<more>

نوشته های دیگر این سایت:







موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

داستان کوتاه خنده دار انگلیسی با برگردان فارسی

7 شهریور 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
Two friends، Sam and Mike، were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on. The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money، too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike. "Why are you giving me this money?” Mike asked. "Last week I didn’t have any money، and you loaned me twenty dollars، remember?” Sam said. “Yes، I remember،” Mike said. " I’m paying you back،” Sam said. مشاهده ترجمه در ادامه مطلب... روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه انگلیسی

چرا پدر و مادر ها پیر می شوند ؟!

13 تیر 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﭼﺮﺍ ﻭﺍﻟﺪﯾﻦ ﭘﯿﺮ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ؟!!!

ﺭﻭﺯﯼ ﺭﯾﯿﺲ یک ﺷﺮﮐﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ یک ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﺩﺭ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﺎ یکی ﺍﺯ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮﻫﺎﯼ ﺍﺻﻠﯽ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺷﺪ ﺑﺎ ﻣﻨﺰﻝ یکی ﺍﺯ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺍﻧﺶ ﺗﻤﺎﺱ ﺑﮕﯿﺮﺩ.

ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ، ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﻨﺰﻝ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.
ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﻪ ﺗﻠﻔﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻧﺠﻮﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺖ: »ﺳﻼﻡ«

ﺭﯾﯿﺲ ﭘﺮﺳﯿﺪ: »ﺑﺎﺑﺎ ﺧﻮﻧﺲ؟«

ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺠﻮﺍﮐﻨﺎﻥ ﮔﻔﺖ: »ﺑﻠﻪ«

ـ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ؟

ﮐﻮﺩﮎ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮔﻔﺖ:»ﻧﻪ«

ﺭﯾﯿﺲ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺳﺮﯾﻊﺗﺮ ﺑﺎ یک ﺑﺰﺭﮒﺳﺎﻝ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﺪ،
ﮔﻔﺖ:»ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺍﻭﻧﺠﺎﺱ؟«

ـ ﺑﻠﻪ

ـ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ؟

ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺪﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﮔﻔﺖ: »ﻧﻪ«

ﺭﯾﯿﺲ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﺨﺺ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﺩﺭ ﺁﻥﺟﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺣﺪﺍﻗﻞ یک ﭘﯿﻐﺎﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ: »ﺁﯾﺎ ﮐﺲ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺁﻥﺟﺎ ﻫﺴﺖ؟«

ﮐﻮﺩﮎ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﻨﺎﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: »ﺑﻠﻪ،یک ﭘﻠﯿﺲ«
ﺭﯾﯿﺲ ﮐﻪ ﮔﯿﺞ ﻭ ﺣﯿﺮﺍﻥ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ یک ﭘﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﻣﻨﺰﻝ ﮐﺎﺭﻣﻨﺪﺵ ﭼﻪ ﻣﯽ
ﮐﻨﺪ،

ﭘﺮﺳﯿﺪ: »ﺁﯾﺎ ﻣﯽ ﺗﻮﻧﻢ ﺑﺎ ﭘﻠﯿﺲ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨﻢ؟«

ﮐﻮﺩﮎ ﺧﯿﻠﯽ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ:»ﻧﻪ، ﺍﻭ
ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺍﺳﺖ؟«

ـ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ؟

ﮐﻮﺩﮎ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ:
»ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺻﺤﺒﺖ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﻭ ﺑﺎﺑﺎ ﻭ ﺁﺗﺶ ﻧﺸﺎﻥ«.

ﺭﯾﯿﺲ ﮐﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺑﺎ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻠﯽﮐﻮﭘﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻃﺮﻑ ﮔﻮﺷﯽ ﺑﻪ ﺩﻝﺷﻮﺭﻩ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﭘﺮﺳﯿﺪ:»ﺍﯾﻦ ﭼﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺍﺳﺖ؟«

ﺻﺪﺍﯼ ﻇﺮﯾﻒ ﻭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮐﻮﺩﮎ ﭘﺎﺳﺦ
ﮔﻔﺖ: یک ﻫﻠﯽﮐﻮﭘﺘﺮ

ﺭﯾﯿﺲ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
»ﺁﻥﺟﺎ ﭼﻪ ﺧﺒﺮ ﺍﺳﺖ؟«

ﮐﻮﺩﮎ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﺪﺍﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﮐﻪ ﺣﺎﻻ ﺗﺮﺱ ﺁﻣﯿﺨﺘﻪ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻮﺝ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: »ﮔﺮﻭﻩ ﺟﺴﺖﻭﺟﻮ ﻫﻤﯿﻦ
ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﻫﻠﯽﮐﻮﭘﺘﺮ ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺷﺪﻧﺪ«.

ﺭﯾﯿﺲ ﮐﻪ ﺯﻧﮓ ﺧﻄﺮ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺶ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺣﺘﯽ ﮐﻤﯽ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﺮﺳﯿﺪ:
»ﺁﻥﻫﺎ ﺩﻧﺒﺎﻝ چی ﻣﯽﮔﺮﺩﻧﺪ؟«

ﮐﻮﺩﮎ ﮐﻪ ﻫﻢﭼﻨﺎﻥ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺠﻮﺍﮐﻨﺎﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩﻱ ﺭﯾﺰﯼ ﭘﺎﺳﺦ
ﺩﺍﺩ:
»ﻣﻦ »!!

‏***
شهرک نمایش



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

بنزین و عشق *بخند*

9 اردیبهشت 1391 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﯾﻪ ﭘﺴﺮ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻤﺪﯾﮕﻪ ﺑﻮﺩﻥ.ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻦ ، ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﯾﻪ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯿﺎﺩ...
ﺍﻭﻧﻢ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﻩ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺑﺎ یکی ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...
ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ،300 سی سی ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺗﺰﺭﯾﻖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ، ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﻣﯿﺮﻩ.
ﺧﻼﺻﻪ ﯾﻪ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ...ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﭘﺮ ﺭﻭﯾﯽ ﻣﯿﺮﻩ ﻣﻼﻗﺎﺗﺶ...
ﭘﺴﺮﻩ ﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻪ ﯾﻪ ﭼﺎﻗﻮ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻩ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...ﭘﺴﺮﻩ ﺑﺪﻭ ، ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﺪﻭ ، ﺗﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﭘﺴﺮﻩ می گیرتش.
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﻻ ﻣﯽ ﺑﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﺑﺰﻧﺘﺶ ﮐﻪ ﯾﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﺑﻨﺰﯾﻦ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ...
:-D
...امیدوارم ناراحت نشده باشی...*




موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,,

$$ یادداشت خنده دار کارگر رمزنگار $$

26 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می کند. او که میداند سانسورچی ها همه ی نامه ها را میخوانند،به دوستانش میگوید: یک ماه آینده دوستانش نخستین نامه را دریافت میکنند که در آن با جوهر آبی نوشته شده است:>
. داستان از کتاب "به برهوت حقیقت خوش آمدید"... کاری از اسلاوی ژیژک
‏ #





از لینک *$O+o شهرک شلوغ o+O$* - به صفحه اصلی برید.





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دارداستان کوتاه پارسی

اگه یه ذره انگلیسی بلدی این رو بخون تا از خنده روده بر بشی.

23 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
*Keyboard ﭼﻪ ﻛﺴﻲ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪ؟

*Morphine ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻓﻴﻦ ﻛﻨﻲ.

*Freezer ﺣﺮﻑ ﻣﻔﺖ

*Already ریدی به همش

*Suspicious ﺑﻪﻟﻬﺠﻪﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻲ:ﺳﺎﺱﺍﺯﺑﻘﻴﻪﻱ ﺣﺸﺮﺍﺕ ﺟﻠﻮ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ.

*Acer ﺍﻱ ﺁﻗﺎ!

*Welcome ﺩﻫﻦ ﻟﻖ

*Manual ﻣﻦ ﻭ ﺑﻘﻴﻪ

*Large Space ﺑﻪ ﮔﻮﻳﺶ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻲ:ﭘﺲ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ.

*Accessible ﻋﻜﺲ ﺳﻴﺒﻴﻞ

*Refer ﻓﺮ ﻛﺮﺩﻥ ﻣﺠﺪﺩ ﻣﻮ

*See you later ﻻﺕ ﺗﺮ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻴﺎﻱ!

*Good Setting ﺁﻥﺳﻪﭼﻴﺰِ ﻧﻴﻚﺭﺍﮔﻮﻳﻨﺪ:ﮔﻔﺘﺎﺭﻧﻴﻚ- ﻛﺮﺩﺍﺭ ﻧﻴﻚ-ﭘﻨﺪﺍﺭ ﻧﻴﻚ.

*Piece of a man who owns a locker ﻣﺮﺗﻴﻜﻪ ﻻﻛﺮﺩﺍﺭ!

*Above Border ﻓﺮﺍﻣﺮﺯ

*Insecure ﺍﻳﻦ ﺳﻪ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ

*Business ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺑﻮﺯﻳﻨﻪ ﺩﺭ ﮔﻮﻳﺶ ﺍﺻﻔﻬﺎﻧﻰ.

*Legendary ﺍﺩﺍﺭﻩٔﻣﺤﺎﻓﻈﺖﺍﺯﻟﺠﻦﻭﻛﺜﺎﻓﺎﺕ ﺷﻬﺮﻱ

*Subsystem ﺻﺎﺣﺐ ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ

*Categorize ﻧﻮﻋﻲﻏﺬﺍﻱﺷﻤﺎﻟﻲﻛﻪﺑﺎﺑﺮﻧﺞﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﮔﺮﺍﺯ ﻃﺒﺦ ﻣﻲﺷﻮﺩ.


*Hairkul ﺁﻧﻜﻪ ﺭﻭﻱ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﻳﺶ ﻣﻮ ﺩﺍﺭﺩ

*Watergate ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺩﻭﻻﺏ

*UNESCO ﻳﻮﻧﺲ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟

*Finland ﺳﺮﺯﻣﻴﻨﻲﻛﻪﻣﺮﺩﻣﺎﻧﺶﻣﺸﻜﻞ ﮔﺮﻓﺘﮕﻲ ﺑﻴﻨﻲ ﺩﺍﺭﻧﺪ

*Damn You All ﺩﻡ ﻫﻤﺘﻮﻥ ﮔﺮﻡ

*Latino ﻻﺕ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻤﻨﻮﻉ


*Savage Blog ﺳﺎﻭﺟﺒﻼﻍ

*Betamethasone ﻣﻨﻄﻘﻪﺍﻯﺩﺭﻣﻌﺮﺽﺑﺘﺎﻭ ﺍﺯﺍﻳﻦ ﺩﺳﺖ ﺍﻣﻮﺍﺝ



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

دیدار خنده دار با حافظ

22 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﺩﯾﺪﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﺣﺎﻓﻂ ﺗﻮﯼ ﺻﻒ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ
ﮔﻔﺘﻢ:ﺳﻼﻡ ﺣﺎﻓﻆ ، ﮔﻔﺘﺎ:ﻋﻠﯿﮏ ﺟﺎﻧﻢ
ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﮕﯿﺮ ﻓﺎﻟﯽ ﮔﻔﺘﺎ:ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺣﺎﻟﯽ
ﮔﻔﺘﻢ:ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﯼ ؟ ﮔﻔﺖ:ﺩﺭ ﺑﻨﺪ ﺑﯽ
ﺧﯿﺎﻟﯽ
...ﮔﻔﺘﻢ:ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺗﺎﺯﻩ ﺷﻌﺮ ﻭ ﻏﺰﻝ ﭼﻪ
ﺩﺍﺭﯼ؟
ﮔﻔﺘﺎ:ﮐﻪ ﻣﯽ ﺳﺮﺍﯾﻢ ﺷﻌﺮ ﺳﭙﯿﺪ ﺑﺎﺭﯼ.
ﮔﻔﺘﻢ:ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻟﯿﻠﯽ ؟ ﻣﺸﻐﻮﻝ
ﺩﻟﺮﺑﺎﯾﯽ؟
ﮔﻔﺘﺎ:ﺷﺪﻩ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﻓﯿﻠﻢ ﺳﯿﻨﻤﺎﯾﯽ.
ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﮕﻮ ، ﺯﺧﺎﻟﺶ ، ﺁﻥ ﺧﺎﻝ ﺁﺗﺶ
ﺍﻓﺮﻭﺯ!
ﮔﻔﺘﺎ:ﻋﻤﻞ ﻧﻤﻮﺩﻩ ، ﺩﯾﺮﻭﺯ ﯾﺎ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯ.
ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﮕﻮ ، ﺯ ﻣﻮﯾﺶ. ﮔﻔﺘﺎ ﮐﻪ ﻣﺶ
ﻧﻤﻮﺩﻩ.
ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﮕﻮ ، ﺯ ﯾﺎﺭﺵ ﮔﻔﺘﺎ ﻭﻟﺶ ﻧﻤﻮﺩﻩ
ﮔﻔﺘﻢ:ﭼﺮﺍ ؟ ﭼﮕﻮﻧﻪ ؟ ﻋﺎﻗﻞ ﺷﺪﻩ
ﺍﺳﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ؟
ﮔﻔﺘﺎ:ﺷﺪﯾﺪ ﮔﺸﺘﻪ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﮔﺮﺩ ﻭ ﺍﻓﯿﻮﻥ.
ﮔﻔﺘﻢ:ﺑﮕﻮ ، ﺯ ﺳﺎﻗﯽ ﺣﺎﻻ ﺷﺪﻩ ﭼﻪ
ﮐﺎﺭﻩ؟
ﮔﻔﺘﺎ:ﺷﺪﺳﺖ ﻣﻨﺸﯽ ﺩﺭ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﺩﺍﺭﻩ.!



موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

پرسش های بی پاسخ خنده دار

17 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
ﭼﺮﺍ ﻣﻴﮕﻦ ﻃﺮﻑ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﻪ ﺧﻮﺍﺑﺶ
ﺑﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴﮑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺳﺎﻋﺖ
ﻳﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻲ ﺷﻦ ﻭ ﮔﺮﻳﻪ
ﻣﻲ ﮐﻨﻦ؟
‏#
ﭼﺮﺍ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﻃﺮﻱ ﮐﻨﺘﺮﻝ
ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﺗﻤﻮﻡ ﻣﻲ ﺷﻪ ﺩﮐﻤﻪ ﻫﺎﻱ
ﺍﻭﻧﻮ ﻣﺤﮑﻤﺘﺮ ﻓﺸﺎﺭ ﻣﻴﺪﻳﻢ؟
‏#
ﭼﺮﺍ ﺑﺮﺍﻱ
ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﺠﺎﺯﺍﺕ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺑﺎ ﺗﺰﺭﻳﻖ ﺁﻣﭙﻮﻝ
ﺳﻤﻲ، ﺍﺯ ﺳﺮﻧﮓ ﺍﺳﺘﺮﻳﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ
ﻣﻲ ﮐﻨﻦ؟
‏#
ﭼﺮﺍ ﺗﺎﺭﺯﺍﻥ ﺭﻳﺶ ﻭ ﺳﻴﺒﻴﻞ
ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ ﭼﺮﺍ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﮐﺎﻣﻴﮑﺎﺯﻱ ﺍﺯ
ﮐﻼﻩ ﺍﻳﻤﻨﻲ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻲ ﮐﺮﺩﻥ؟

‏#
)ﺗﻮﺿﻴﺢ: ﺧﻠﺒﺎﻧﺎﻥ ﮊﺍﭘﻨﻲ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ
ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺩﻭﻡ، ﻛﻪ ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻱ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ
ﺭﻭ ﺑﻪ ﻧﺎﻭﻫﺎﻱ ﺁﻣﺮﻳﻜﺎﻳﻲ ﻣﻲ ﻛﻮﺑﻴﺪﻥ.
ﻳﻪ ﭼﻴﺰﻱ ﺗﻮ ﻣﺎﻳﻪ ﻫﺎﻱ ﺣﺴﻴﻦ ﻓﻬﻤﻴﺪﻩ
ﮊﺍﭘﻨﻲ (!
‏#
ﺁﻳﺎ ﻣﻴﺸﻪ ﺯﻳﺮ ﺁﺏ ﮔﺮﻳﻪ ﮐﺮﺩ؟

‏#
ﭼﻄﻮﺭ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﻭﻝ ﺑﻪ ﻓﻀﺎ
ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪﺍ ﺑﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺳﻴﺪ ﮐﻪ
ﺯﻳﺮ ﭼﻤﺪﻭﻥ ﭼﺮﺥ ﺑﺬﺍﺭﻩ؟
#
ﭼﺮﺍ ﮔﻮﻓﻲ ﺭﻭﻱ ﺩﻭ ﭘﺎ ﺭﺍﻩ ﻣﻴﺮﻩ
ﻭﻟﻲ ﭘﻠﻮﺗﻮ ﺭﻭﻱ ﭼﻬﺎﺭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ، ﻣﮕﻪ
ﻫﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﺳﮓ ﻧﻴﺴﺘﻦ؟!
#
ﺍﮔﺮ ﺭﻭﻏﻦ
ﺫﺭﺕ ﺍﺯ ﺫﺭﺕ ﺗﻬﻴﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﻭ ﺭﻭﻏﻦ
ﺳﺒﺰﻳﺠﺎﺕ ﺍﺯ ﺳﺒﺰﻳﺠﺎﺕ، ﭘﺲ ﺭﻭﻏﻦ
ﺑﭽﻪ ﺍﺯ ﭼﻲ ﺗﻬﻴﻪ ﻣﻲ ﺷﻪ؟!
#
ﺗﺎ ﺣﺎﻻ
ﺗﻮﺟﻪ ﮐﺮﺩﻳﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺳﮓ
ﻫﺎ ﻓﻮﺕ ﮐﻨﻴﺪ ﺩﻳﻮﻭﻧﻪ ﻣﻲ ﺷﻦ ﻭﻟﻲ
ﺍﮔﺮ ﺑﺎ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺑﺮﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻥ
ﺳﺮﺷﻮﻧﻮ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻴﺎﺭﻥ ﺑﻴﺮﻭﻥ؟!

‏#





موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

***یادداشت های خنده دار***

16 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
بیمه عمر:>>>
قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه میدارد تا شما پولدار بمیرید.#

دستگاه خودپرداز:>>>
دستگاهی است که همیشه باید برای رسیدن به آن در صف دوازده متری ایستاد. و اگر صف در کار نباشد احتمال کار کردن آن تنها سه درصد است.#

مترو:>>>
گونه ای سونای متحرک زیرزمینی.#


**ادامه واژه ها رو در ادامه مطلب ببینید**





ادامه مطلب...


موضوعات مرتبط با این مطلب : یادداشت های خنده دار

داستان کوتاه و خنده دار

14 اسفند 1390 | نسخه قابل چاپ | نویسنده : Shahrak
سوار اتوبوس شدم، خسته بودم. رفتم پیش یه آقایی نشستم و از خستگی خوابم برد، نزدیک مقصد دیدم زانوم درد میکنه. فهمیدم آقای کناری دو سه بار با کیفش کوبیده تو پام تا بیدارم کنه، چون میخواست پیاده بشه و من جلوش رو گرفته بودم. خیلی شاکی نگاش کردم، راننده هم بالا سرم بود. آقاهه گفت: ببخشید آقا، پنج بار صداتون زدم، نشنیدین. ترسیدم، واسه همین با کیف زدم..برای اینکه ضایع نشم که مثل خرس خوابیدم، وانمود کردم که کر هستم و با زبون کرولالی و طلبکارانه عصبانیتم رو نشون دادم. مرد بیچاره اونقدر ناراحت شده بود که ده بار با دست و ایما و اشاره از من معذرت خواهی کرد.




موضوعات مرتبط با این مطلب : داستان کوتاه پارسی
____________________________________________________
برچسب ها:
,,,,,,

شهرک سرگرمی و نمایش